صدای ضعیف حرکتی از درون سلول تاریک به صدا رسید٫درون سلول چیزی در تاریکی که آرامی تکان میخورد و هر از گاهی از خودشش صدای ماننده یک توله سگ زخمی از خودش ایجاد میکرد.شخص باز هم تکانی خورد و اندکی از جایش حرکت کرد بنظر میرسید هر آنچه که است در حال بیدار شدن یا بهوش آمدن باشد .برای دقایقی هیچ حرکتی از خودش انجام نداد ولی بعد از چند دقیقه دوباره حرکت کرد و خود را به آرامی از دیوار شروع به بالا کشید کرد و از حالت سایه ها معلوم بود که سعی در این دارد که به حالت نشسته در آیید.دقایق همچنان میگذشت بنظرش هر دقیقه مانند سال ها می نمود نمیدانست دقیقا کجاست و از اندازه سلولش خبری نداشت تصمیم گرفت تا با دست هایش نگاهی به اطراف بیندازد چون تاریکی به قدری بود که نمی توانست هیچ چیز را در اطرافش ببیند.
شروع به لمس زمین و دیوارهای اطرافش کرد آنطور که بنظر می آمد درون اتاقی با کفی سنگی بود و زمین اطرافش مرطوب بود که سنگ ها کف اتاق و دیوار را لغزنده می کرد.نمیدونست چکار باید بکنه نمیدونست باید به چه فکر بکنه یا به چه فکر نکنه دیگر زندگی برایش تمام شده بود تمام آنچه که او برایش ارزش قایل بود به شکلی از میان رفته بود ساعت ها میگزشت و فقط زجر را برایش به همراه داشت گشنه بود به طرف به امید پیدا کردن چیزی برای خورد دوباره به اطراف شروع به دست کشیدن کرد این بار فضای بیشتری از قبل را مورد جستسجو قرار داد همچنان پیش رفت تا به دیوار سخت و سنگی اتاق برخورد کرد ولی نا امید نشد و طرفی دیگر را در پیش گرفت و به آن سو شروع به حرکت کرد تا جستجویش را ادامه بدهد داشت ناامید می شد دست هایش از برخورد با زمین سخت زخمی شده بود سر زانوهایش خونی بود زنجری که به مچ پایش بسته شده بود باعث زخم شدن مچ هایش شد بود از گونه هایش آبی جاری بود که اگر با دست هایش اطمینان حاصل نمی کرد که عرق است که در آن سلول سرد بر پیشانی یش بر پیشانیش نشته فکر می کرد که اشک غم است که بلاخره بر غرورش پیروز شده است و از گونه هایش جاری است خواست که دست از جستجو بکشد که برخورد شی با دستش تمام این فکر ها و درد ها را از یادش برد با دستپاجگی همراه با دلخوشی و امید دست هایش را پس کشید میترسید که از ماهیت شی اطمینان حاصل کنند میترسید که شی آن چیزی نبشد که او به دنبالش بوده بلاخره بر تمام احساساتش غلبه کرد و به آرامی ولی بی دقت دستش را به سوی آن شی برد و به طرف آن چنگ انداخت به امید چیزی برای خوردن ولی وقتی دستش با شی تماس پیدا کرد دستش به ماده ای آغشته شد که درون آن شی که حالا که از نزدیک لمسش می کرد کاسه ی به نظر میرسید به خاطر تکانی های که به هش داده شده بود به بیرون ریخته شده بود دستش را به طرف کاسه برد و دست هایش را به دور آن حلقه کرد خواست آن را بلند کنند ولی نظرش عوض شد و دست هایش را از دور کاسه باز کرد ولی از کاسه دور نکرد بلکه دست هایش را به طرف جای که بنظرش داخل کاسه بود چنگ انداخت میخواست به ظرف رسید امیدش برای خوردن از میان رفت .میخواست بخوابه ولی صدای شکمش و افکار مخدوشش از آن جلوگیری میکرد فکر اینکه نتونسته بود کاری چندان برای هدفش بکنه فکر اینکه دوستش به او خیانت کرده بود یا اینکه او به دوستش خیانت کرده بود فکر اینکه هیچ حامی نداشت و خیلی فکر های دیگه.همینطور که فکر میکرد یواش یواش چشم هایش گرم شد و بلاخره به خواب رفت.
صدایی مانند باز شدن دری آهنی از انتهای راهرو به صدا رسید صدای قدم های محکم که بنظر دو نفر می آمد به سوی سلول او می آمد مشعلی روشن شد چون باریکه نور از زیر در آهنین سلولش به درون سلولش افتاد و صورتش را بطور ماتی روشن کرد و صورت خسته و پر از جای زخم او را بنمایش گذاشت وقتی نور بر روی صورتش افتاد تکانی بخود داد به نظر میرسید که نور باعث شده است که خوابش به هم بخورد چشم هایش را به آرامی باز کرد و منتظر آن دو نفر شد که تقریبا به نزدیکی سلولش ریسده بودن.با صدایی دلخراش در آهنی سلول باز شد و دو نفر که بخاطر اینکه نور مشعل پشتشان بود چهرهایشان قابل دیدن نبود در آستانه در پدیدار شدن یکی از آن دونفر با صدایی خشن رو به فردی که روی زمین افتاده بود و حالا که نور بر رویش افتاده بود قابل دیدن بود پسر جوانی که سختی روزگار او را تبدیل به مردی که لکه های خوب تمام بدنش را گرفته بود و چهره اش پر از خت های و رد های زخم کرده بود گفت: هی کثافت تن لشت رو تکون بده ارباب میخواد ببیندت.
پسر با نگاهی سرد به مرد نگاه کرد و با صدایی خشک و خشن رو به مرد کرد ولی من با اربابت حرفی ندارم و در ضمن اربابت ارباب تو است نه من پس نگو ارباب میخواد ببیندت .
مرد که از حرف پسر شکه شده بود با خشم بطرف پسر حرکت کرد و همراهش هم با تقلید از او کار او را تکرار کرد و بسوی پسر حرکت کرد وقتی مرد به پسر رسید یکی از بازو های او را محکم گرفت و به شدت کشید و رو به او کرد و گفت خفه شو و راه بیفت وقت ارباب مهم است بعد رو به نفر دوم کرد گفت اون یکی دستش را بگیر ببریم بالا تا زودتر ارباب کارش تمام بشه باهاش .
فرد دوم با صدایی که ترس در آن به وضوح قابل حس بود گفت اره وقتی ارباب اطراف است احساس امنیت نمی کنم راستی این که خطر نداره آخه میدونی که درموردش چی میگن.
مرد اول با حالتی آزورده رو به فرد دوم گفت خفه شو من چه میدونم این خطر داره یا نه تازش هم چه خطری میتونه ایجاد کنه الان که ارباب خودش اینجاست و تازه این که زخمی است چکار میتونه بکنه با خونش لباسمون را خراب کنه بعد به جوک خودش شروع به خندیدن کرد.
پسر رو به مرد کرد و با حالتی سرد رو به او گفت فکر می کردم از این حرف ها باهوش تر باشی میبینم که اشتباه میکردم البته انتظار اشتباهی بود به هر حال تو هم خدمتکار اربابت هستی دیگه ازت چه انتظار بیشتری است٫خواست به حرف اش ادامه بدهد که مرد با لگدی او را از این کار باز داشت و رو به پسر کرد و گفت خفه شو یا خفت میکنم و بعد با حالتی بی رحم شروع به حرکت کرد و او را به سوی در برد و از روی قسط وقتی به درگاه رسید پسر را به شدت به درگاه کوباند٫پسر که پهلو اش به شده با درگاه برخورد کرده بود از روی درد ناله ای کرد و صورتش را در هم کشید و بخاطر کشیده شدن از جلو و حل داده شدن از عقب وادار به وارد شدن به راهرو که با نور مشعل ها روشن بود و کف و دیوارها یش را با سنک آراسته بودن وارد شد.
مرد با حالتی حیوانی رو به پسر کرد و گفت تن لش ات را تکان بده و را بیافت و او را وادار به این کار کرد وقتی به شدت به سوی در آهنی انتهای سالن به راه افتاد پسر که میخواد شانسش را برای استفاده از قدرت هایش حالا که از ان سلول خارج بود امتحان کنه چشم هایش را بست و آنها را فراخواند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد ولی نا امید نشد و باز سعی کرد ولی ناگاه به شدت با چیزی سخت برخورد کرد وقتی چشمش را وا کرد دید با در آهنی بشدت برخورد کرده و سرش شکافته شده و در حال خون ریزی است البته خون ریزی چندان طول نکشید و بعد از ثانیه ای ایستاد و زخمش محو شد در دل شکر گفت که اینگونه زخم ها برویش تاثیر آنچنانی نداشت اگرنه تا الان صد ها بار مرده بود برخواست و منتظر شد که در آهنی را باز کنند تا او وارد شود شاید در بیرون از این در ها شانسی برای استفاده از قدرتش داشت ولی با ضربه ای سنگین مشت مرد دوباره نقش زمین شد مرد با حالتی تمسخر آمیزی رو به پسر گفت چی است یک چیز کوجیک را گم کردی بعد شروع به خندیدن کرد و بعد از ثانیه ای ادامه داد فکر کردی ما انقدر احمقی که بزاریم که ازاین در خارج بشی فکر کردی با بچه طرفی و با حالتی حیوانی وحشی که آماده دریدن تمه اش است او را از روی زمین بلند کرد و بسوی راهروی در سمت چپ در آهنی هدایت کرد راهروی که از راهروی قبلی تمیز تر بود و با سنگ های مرمری سیاه کف پوش شده بود و نوری بیشتری در آن وجود داشت پسر در این فکر بود اگر بتونه از آن در خارج بشه شاید بتونه از قدرتش استفاده کنه در همین افکارش بود که متوجه شد به جلوی دری چوبی از جنس چوب گردو رسیده است مرد خواست در بزنه ولی قبل از آن مردی با صدایی شیرین و دلنشینی به آنها اجازه ورود داد.با حرکت ملایمی مرد در را باز کرد و او را وارد اتاق کرد در رون اتاق روشن بود با کف سفید مرمری با نقش هایی از جنس مرمر سیاه و شمینه ای بزرگ با تابلو هایی منظره بر دیوار در کنار شمینه بزرگ مردی در ردای سفید ایستاده بود و صورتش کاملا به وسیله ردا پوشانده شده بود.در جلوی شخص سفید پوش مردی در ردای خاکستری زانو زده بود و به حرف های مرد سفید پوش گوش میداد بعد از چند دقیقه مرد سفید پوش دستش را بالا آورد و بر سر مرد خاکستری پوش گذاشت و بعد از چند ثانیه برداشت و مرد خاکستری پوش بلند شد و بصورت نیمه تظیم قدم به عقب بر داشت بدون اینکه رو یش را از مرد وردارد بسوی در حرکت کرد بعد از چند قدم به عقب رویش را از فرد برگرداند و بطرف در شروع بحرکت کرد وقتی به نزدیکی در رسید و پسر را دید با کمب تردید کمی سرش را بحالت احترام برای او خم کرد و پسر با سردی تمام جواب اش را داد از دور صدای مرد سفید پوش آمد او گفت مارکوس عزیز احترام بفردی مانند لئون با قدرتی که داره چیزی نیست که باعث ناراحتی باشه حتی من هم به او احترام میزارم خودش هم میدونه من این کارهایی که دارم میکنم برای دنیای بهتر است و هیچ خصومت شخصی ندارم حالا بهتر بری به کارات برسی چون من با لئون کلی حرف دارم بعد رو به اون دو نگهبان کرد و با لحنی خشک تر از قبل به آنها هم گفت که بیرون منتظر بمونن اول اون دونفر کمی تعلل کردن ولی بعد بسوی در براه افتادن و دنبال آنها مرد خاکستری هم بدنبال آنها از در خارج شد.
لئون با لحنی تحقیر آمیز رو به مرد سفید پوش گفت ها یک جوری حرف میزنی اگر نمیشناختمت فکر می کردم آدم بده من هستم بگو چی میخوای اگر باز میخوای از رویای دنیای بهترت دنیای بدون سیاهی برام حرف بزنی زیاد علاقه مند نیستم باید فهمیده باشی اگر بودم الان بعد از این همه ملاقات ما باز این گفت تو گو را نداشتم و ولی قبل از این که حرفش را ادامه بده مرد سفید پوش او را متوقف کرد و خود شروع به صحبت کرد خوب نگاه لئون خودت هم میدونی این یک رویا نیست حد اقل دیگه یک رویا نیست خودت هم میدونی اینجنگیدن با این موضوع یک اشتباه است و یک جنگ بدون برد برای طرفی است که تو انتخاب کرد یک جنگ بدون دلیل وقتی فکر می کنم واقعا نمیفهم چرا اصلا فکر می کنی عقیده تو دست است نمیفهمم ولی لئون حرف او را متوقف کرد رو به مرد گفت تا حالا خودت فکر کردی عقیده تو چرا باید درست باشه ولی عقیده من غلط است حد اقل تو عقید من کسی بخاطر اینکه با عقدم مخالف است ناپدید نمیشه ولی تا اونجا که یادم است تو دنیای بدون سیاهی تو حتی انسان های بدون جادو هم اگر کمی بد قلق باشن مزه ناپدید شدن را میکشن چه برسه اون دسته از نژادهایی که سیاه حساب میشن تو بالانس را بهم زدی تو بالانس بین خوبی و بدی را بهم زدی تو الان فکر میکنی این به نفع خوبی است ولی نیست چون بدون بدی خوبی وجود نداره تازه کاری که تو برای برقراری خوبی مطلق میکنی دست کمی از نژاد سیاه نیست که با بیگناهان..خواست حرفش را ادامه بده که هوای نزدیکش رو به غاظ شدن گذاشت و تبدیل به قبار خاکستری شد که لایه ای آینه مانند را بوجود آورد و بعد از چند ثانیه مردی از آن خارج شد مایکل کمی جاخورد ولی هنوز نمیتونست فکرش را متکرکز کنند در همین لحظه مرد بدون توجه به او بسوی مرد سفید پوش دوید و جلوی او زانو زد و رو به او گفت به ما حمله شده مایکل که تمرکز خودش را باز یافته بود و اطرافش را متوجه میشد نظرش به دروازه خاکستری افتاد و بدون معطلی وارد آن شد تنها چیزی که قبل از وارد شدن به دروازه توانست بشنود صدای فریاد خشمگین فردی و ناله فرد دیگری از درد بود.
