تبليغاتX
سلام ایرانی

سلام ایرانی

هدف اصلی این وبلاگ دوستی تمام ادیان . تو این وبلاگ به هیچ دینی توهین نمیشه .

سیاهچال

صدای ضعیف حرکتی از درون سلول تاریک به صدا رسید٫درون سلول چیزی در تاریکی که آرامی تکان میخورد و هر از گاهی از خودشش صدای ماننده یک توله سگ زخمی از خودش ایجاد میکرد.شخص باز هم تکانی خورد و اندکی از جایش حرکت کرد بنظر میرسید هر آنچه که است در حال بیدار شدن یا بهوش آمدن باشد .برای دقایقی هیچ حرکتی از خودش انجام نداد ولی بعد از چند دقیقه دوباره حرکت کرد و خود را به آرامی از دیوار شروع به بالا کشید کرد و از حالت سایه ها معلوم بود که سعی در این دارد که به حالت نشسته در آیید.دقایق همچنان میگذشت بنظرش هر دقیقه مانند سال ها می نمود نمیدانست دقیقا کجاست و از اندازه سلولش خبری نداشت تصمیم گرفت تا با دست هایش نگاهی به اطراف بیندازد چون تاریکی به قدری بود که نمی توانست هیچ چیز را در اطرافش ببیند.

شروع به لمس زمین و دیوارهای اطرافش کرد آنطور که بنظر می آمد درون اتاقی با کفی سنگی بود و زمین اطرافش مرطوب بود که سنگ ها کف اتاق و دیوار را لغزنده می کرد.نمیدونست چکار باید بکنه نمیدونست باید به چه فکر بکنه یا به چه فکر نکنه دیگر زندگی برایش تمام شده بود تمام آنچه که او برایش ارزش قایل بود به شکلی از میان رفته بود ساعت ها میگزشت و فقط زجر را برایش به همراه داشت گشنه بود به طرف به امید پیدا کردن چیزی برای خورد دوباره به اطراف شروع به دست کشیدن کرد این بار فضای بیشتری از قبل را مورد جستسجو قرار داد همچنان پیش رفت تا به دیوار سخت و سنگی اتاق برخورد کرد ولی نا امید نشد و طرفی دیگر را در پیش گرفت و به آن سو شروع به حرکت کرد تا جستجویش را ادامه بدهد داشت ناامید می شد دست هایش از برخورد با زمین سخت زخمی شده بود سر زانوهایش خونی بود زنجری که به مچ پایش بسته شده بود باعث زخم شدن مچ هایش شد بود از گونه هایش آبی جاری بود که اگر با دست هایش اطمینان حاصل نمی کرد که عرق است که در آن سلول سرد بر پیشانی یش بر پیشانیش نشته فکر می کرد که اشک غم است که بلاخره بر غرورش پیروز شده است و از گونه هایش جاری است خواست که دست از جستجو بکشد که برخورد شی با دستش تمام این فکر ها و درد ها را از یادش برد با دستپاجگی همراه با دلخوشی و امید دست هایش را پس کشید میترسید که از ماهیت شی اطمینان حاصل کنند میترسید که شی آن چیزی نبشد که او به دنبالش بوده بلاخره بر تمام احساساتش غلبه کرد و به آرامی ولی بی دقت دستش را به سوی آن شی برد و به طرف آن چنگ انداخت به امید چیزی برای خوردن ولی وقتی دستش با شی تماس پیدا کرد دستش به ماده ای آغشته شد که درون آن شی که حالا که از نزدیک لمسش می کرد کاسه ی به نظر میرسید به خاطر تکانی های که به هش داده شده بود به بیرون ریخته شده بود دستش را به طرف کاسه برد و دست هایش را به دور آن حلقه کرد خواست آن را بلند کنند ولی نظرش عوض شد و دست هایش را از دور کاسه باز کرد ولی از کاسه دور نکرد بلکه دست هایش را به طرف جای که بنظرش داخل کاسه بود چنگ انداخت میخواست  به ظرف رسید امیدش برای خوردن از میان رفت .میخواست بخوابه ولی صدای شکمش و افکار مخدوشش از آن جلوگیری میکرد فکر اینکه نتونسته بود کاری چندان برای هدفش بکنه فکر اینکه دوستش به او خیانت کرده بود یا اینکه او به دوستش خیانت کرده بود فکر اینکه هیچ حامی نداشت و خیلی فکر های دیگه.همینطور که فکر میکرد یواش یواش چشم هایش گرم شد و بلاخره به خواب رفت.

صدایی مانند باز شدن دری آهنی از انتهای راهرو به صدا رسید صدای قدم های محکم که بنظر دو نفر می آمد به سوی سلول او می آمد مشعلی روشن شد چون باریکه نور از زیر در آهنین سلولش به درون سلولش افتاد و صورتش را بطور ماتی روشن کرد و صورت خسته و پر از جای زخم او را بنمایش گذاشت وقتی نور بر روی صورتش افتاد تکانی بخود داد به نظر میرسید که نور باعث شده است که خوابش به هم بخورد چشم هایش را به آرامی باز کرد و منتظر آن دو نفر شد که تقریبا به نزدیکی سلولش ریسده بودن.با صدایی دلخراش در آهنی سلول باز شد و دو نفر که بخاطر اینکه نور مشعل پشتشان بود چهرهایشان قابل دیدن نبود در آستانه در پدیدار شدن یکی از آن دونفر با صدایی خشن رو به فردی که روی زمین افتاده بود و حالا که نور بر رویش افتاده بود قابل دیدن بود پسر جوانی که سختی روزگار او را تبدیل به مردی که لکه های خوب تمام بدنش را گرفته بود و چهره اش پر از خت های و رد های زخم کرده بود گفت: هی کثافت تن لشت رو تکون بده ارباب میخواد ببیندت.

پسر با نگاهی سرد به مرد نگاه کرد و با صدایی خشک و خشن رو به مرد کرد ولی من با اربابت حرفی ندارم و در ضمن اربابت ارباب تو است نه من پس نگو ارباب میخواد ببیندت .

مرد که از حرف پسر شکه شده بود با خشم بطرف پسر حرکت کرد و همراهش هم با تقلید از او کار او را تکرار کرد و بسوی پسر حرکت کرد وقتی مرد به پسر رسید یکی از بازو های او را محکم گرفت و به شدت کشید و رو به او کرد و گفت خفه شو و راه بیفت وقت ارباب مهم است بعد رو به نفر دوم کرد گفت اون یکی دستش را بگیر ببریم بالا تا زودتر ارباب کارش تمام بشه باهاش .

فرد دوم با صدایی که ترس در آن به وضوح قابل حس بود گفت اره وقتی ارباب اطراف است احساس امنیت نمی کنم راستی این که خطر نداره آخه میدونی که درموردش چی میگن.

مرد اول با حالتی آزورده رو به فرد دوم گفت خفه شو من چه میدونم این خطر داره یا نه تازش هم چه خطری میتونه ایجاد کنه الان که ارباب خودش اینجاست و تازه این که زخمی است چکار میتونه بکنه با خونش لباسمون را خراب کنه بعد به جوک خودش شروع به خندیدن کرد.

پسر رو به مرد کرد و با حالتی سرد رو به او گفت فکر می کردم از این حرف ها باهوش تر باشی میبینم که اشتباه میکردم البته انتظار اشتباهی بود به هر حال تو هم خدمتکار اربابت هستی دیگه ازت چه انتظار بیشتری است٫خواست به حرف اش ادامه بدهد که مرد با لگدی او را از این کار باز داشت و رو به پسر کرد و گفت خفه شو یا خفت میکنم و بعد با حالتی بی رحم شروع به حرکت کرد و او را به سوی در برد و از روی قسط وقتی به درگاه رسید پسر را به شدت به درگاه کوباند٫پسر که پهلو اش به شده با درگاه برخورد کرده بود از روی درد ناله ای کرد و صورتش را در هم کشید و بخاطر کشیده شدن از جلو و حل داده شدن از عقب وادار به وارد شدن به راهرو که با نور مشعل ها روشن بود و کف و دیوارها یش را با سنک آراسته بودن وارد شد.

مرد با حالتی حیوانی رو به پسر کرد و گفت تن لش ات را تکان بده و را بیافت و او را وادار به این کار کرد وقتی به شدت به سوی در آهنی انتهای سالن به راه افتاد پسر که میخواد شانسش را برای استفاده از قدرت هایش حالا که از ان سلول خارج بود امتحان کنه چشم هایش را بست و آنها را فراخواند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد ولی نا امید نشد و باز سعی کرد ولی ناگاه به شدت با چیزی سخت برخورد کرد وقتی چشمش را وا کرد دید با در آهنی بشدت برخورد کرده و سرش شکافته شده و در حال خون ریزی است البته خون ریزی چندان طول نکشید و بعد از ثانیه ای ایستاد و زخمش محو شد در دل شکر گفت که اینگونه زخم ها برویش تاثیر آنچنانی نداشت اگرنه تا الان صد ها بار مرده بود برخواست و منتظر شد که در آهنی را باز کنند تا او وارد شود شاید در بیرون از این در ها شانسی برای استفاده از قدرتش داشت ولی با ضربه ای سنگین مشت مرد دوباره نقش زمین شد مرد با حالتی تمسخر آمیزی رو به پسر گفت چی است یک چیز کوجیک را گم کردی بعد شروع به خندیدن کرد و بعد از ثانیه ای ادامه داد فکر کردی ما انقدر احمقی که بزاریم که ازاین در خارج بشی فکر کردی با بچه طرفی و با حالتی حیوانی وحشی که آماده دریدن تمه اش است او را از روی زمین بلند کرد و بسوی راهروی در سمت چپ در آهنی هدایت کرد راهروی که از راهروی قبلی تمیز تر بود و با سنگ های مرمری سیاه کف پوش شده بود و نوری بیشتری در آن وجود داشت پسر در این فکر بود اگر بتونه از آن در خارج بشه شاید بتونه از قدرتش استفاده کنه در همین افکارش بود که متوجه شد به جلوی دری چوبی از جنس چوب گردو رسیده است مرد خواست در بزنه ولی قبل از آن مردی با صدایی شیرین و دلنشینی به آنها اجازه ورود داد.با حرکت ملایمی مرد در را باز کرد و او را وارد اتاق کرد در رون اتاق روشن بود با کف سفید مرمری با نقش هایی از جنس مرمر سیاه و شمینه ای بزرگ با تابلو هایی منظره بر دیوار در کنار شمینه بزرگ مردی در ردای سفید ایستاده بود و صورتش کاملا به وسیله ردا پوشانده شده بود.در جلوی شخص سفید پوش مردی در ردای خاکستری زانو زده بود و به حرف های مرد سفید پوش گوش میداد بعد از چند دقیقه مرد سفید پوش دستش را بالا آورد و بر سر مرد خاکستری پوش گذاشت و بعد از چند ثانیه برداشت و مرد خاکستری پوش بلند شد و بصورت نیمه تظیم قدم به عقب بر داشت بدون اینکه رو یش را از مرد وردارد بسوی در حرکت کرد بعد از چند قدم به عقب رویش را از فرد برگرداند و بطرف در شروع بحرکت کرد وقتی به نزدیکی در رسید و پسر را دید با کمب تردید کمی سرش را بحالت احترام برای او خم کرد و پسر با سردی تمام جواب اش را داد از دور صدای مرد سفید پوش آمد او گفت مارکوس عزیز احترام بفردی مانند لئون با قدرتی که داره چیزی نیست که باعث ناراحتی باشه حتی من هم به او احترام میزارم خودش هم میدونه من این کارهایی که دارم میکنم برای دنیای بهتر است و هیچ خصومت شخصی ندارم حالا بهتر بری به کارات برسی چون من با لئون کلی حرف دارم بعد رو به اون دو نگهبان کرد و با لحنی خشک تر از قبل به آنها هم گفت که بیرون منتظر بمونن اول اون دونفر کمی تعلل کردن ولی بعد بسوی در براه افتادن و دنبال آنها مرد خاکستری هم بدنبال آنها از در خارج شد.

لئون با لحنی تحقیر آمیز رو به مرد سفید پوش گفت ها یک جوری حرف میزنی اگر نمیشناختمت فکر می کردم آدم بده من هستم بگو چی میخوای اگر باز میخوای از رویای دنیای بهترت دنیای بدون سیاهی برام حرف بزنی زیاد علاقه مند نیستم باید فهمیده باشی اگر بودم الان بعد از این همه ملاقات ما باز این گفت تو گو را نداشتم و ولی قبل از این که حرفش را ادامه بده مرد سفید پوش او را متوقف کرد و خود شروع به صحبت کرد خوب نگاه لئون خودت هم میدونی این یک رویا نیست حد اقل دیگه یک رویا نیست خودت هم میدونی اینجنگیدن با این موضوع یک اشتباه است و یک جنگ بدون برد برای طرفی است که تو انتخاب کرد یک جنگ بدون دلیل وقتی فکر می کنم واقعا نمیفهم چرا اصلا فکر می کنی عقیده تو دست است نمیفهمم ولی لئون حرف او را متوقف کرد رو به مرد گفت تا حالا خودت فکر کردی عقیده تو چرا باید درست باشه ولی عقیده من غلط است حد اقل تو عقید من کسی بخاطر اینکه با عقدم مخالف است ناپدید نمیشه ولی تا اونجا که یادم است تو دنیای بدون سیاهی تو حتی انسان های بدون جادو هم اگر کمی بد قلق باشن مزه ناپدید شدن را میکشن چه برسه اون دسته از نژادهایی که سیاه حساب میشن تو بالانس را بهم زدی تو بالانس بین خوبی و بدی را بهم زدی تو الان فکر میکنی این به نفع خوبی است ولی نیست چون بدون بدی خوبی وجود نداره تازه کاری که تو برای برقراری خوبی مطلق میکنی دست کمی از نژاد سیاه نیست که با بیگناهان..خواست حرفش را ادامه بده که هوای نزدیکش رو به غاظ شدن گذاشت و تبدیل به قبار خاکستری شد که لایه ای آینه مانند را بوجود آورد و بعد از چند ثانیه مردی از آن خارج شد مایکل کمی جاخورد ولی هنوز نمیتونست فکرش را متکرکز کنند در همین لحظه مرد بدون توجه به او بسوی مرد سفید پوش دوید و جلوی او زانو زد و رو به او گفت به ما حمله شده مایکل که تمرکز خودش را باز یافته بود و اطرافش را متوجه میشد نظرش به دروازه خاکستری افتاد و بدون معطلی وارد آن شد تنها چیزی که قبل از وارد شدن به دروازه توانست بشنود صدای فریاد خشمگین فردی و ناله فرد دیگری از درد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 23:4  توسط یک نفر  | 

نه کاملا خدا

۵۶ روز بعد....

به چی نگاه می کنی پسر جوان لاغر اندام که تقریبا سیاه پوش بود خطاب که پسری هم سن و سال خودش که بر روی تخته سنگی نشسته بود و به نبردی که تقریبا پایان یافته بود نگاه می کرد گفت به چی نگاه می کنی چند لحظه زمان برد تا پسر جواب سوال را بدهد.پسر سرش را برگرداند و به او نگاه کرد و با کمی حواس پرتی گفت هیچی فبوس داشتم فکر می کردم فبوس گفت اگر ماجرا نبرد امروز است خودت هم خوب میدونی تقصیر تو نبود لیو .لیو که با این حرف عصبانی خشم وجودش را فرا گرفته بود رو به فبوس گفت من از از دست دادن فرم مادیم ناراحت نیستم چون تا شب یکی دیگه برای خودم درست میکنم تازه یک جورایی هم خوشحالم بدون جسم احساس آزادی بیشتر می کنیم و قدرتمیند ترم و تازه هر چه بیشتر این کار را میکنم توش دارم ماهر تر میشم و سریع تر پس ماجرا نبرد امروز نیست ناراحتم چون این جنگ احمقانه است و نا برابر وقتی ما که طرف سپیدی هستیم به شهرها و روستا ها رحم نمی کنیم چیمون از اون شیاطین که به اصتلاح نماد پلیدی هستم بهتر است .

فبوس که به فکر فرو رفته بود و سرش را پایین انداخته بود وقتی صحبت کردن لیو تمام شد سرش را بالا آورد و گفت نگاه کن لیو من جایی نیستم که بتونم چیزی بگم خودت هم خوب میدونی این ها دستور است و از دست من یکی کاری بر نمی یاد.

لیو با خشم از جایش برخواست و به طرف فبوس شروع به حرکت کرد و چند قدم مانده به فبوس دست چپش را بالا آورد و زیر گلو فبوس قرار داد و با سرعتی که داشت او را به سختی بر زمین زد فبوس سعی در خلاصی کرد ولی لیو که بدون جسم مانند روحی کم رنگ بود و خشم در تمام صورتش دیده میشد با لحنی سرد و اندوهگین به فبوس تو به خودت میگی خدا اگر خدایی پس مثل یک خدا رفتار کن از کی تا حالا نژاد مغرور شما دستور پزیر شده و کمی دستش را بیشتر در گلوی فبوس فشار داد به شکلی که بنظر میرسید کمی از دستش در خود گلو او قرار داشت و اضافه کرد تو خودت به من گفتی اصل نژادتون همش پاکی و خوبی است پس این ها که میگی کجاست و گلو فبوس را ول کرد و از روی او بلند شد و از او دور شد و به طرف تخته سنگش برگشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 19:57  توسط یک نفر  | 

خدایان از اول

کیاس:هیچ (از هیچ و بی قانونی پنج بچه متولد شدن):(گایا(مادر زمین)٫تارتاروس زمین زیرین(اندرورد در دل زمین)٫ارباس(اربوس تاریکی بیشتر اشاره به تاریکی زمین زیرین است)٫اروس (عشق )٫نکس(نوکس شب قدرت تاریکی)

گایا:تو داستان من گایا نه تنها زمین بلکه تمام سیارات است

تارتاروس:زمین زیرین دنیا مردگان

ارباس:همراه برادرش است و تاریکی زمین زیرین

اروس:عشق

نکس:(نوکس)تاریکی و شب

بچه های آنها

نکس:(نوکس)با برادش ارباس به روز(هومرا)و ادرر(آسمان بالایی)و بدا به تنهایی به موموس(سرزنش)٫موروس(سرنوشت)٫تاناتوس(مرگ)٫هپونوس(خواب برادر دوقلو تاناتوس)٫خارون(موجودی دیو مانند بود که قایقی که مردگان را به دنیا مردگان میبرد را میراند)٫اونیروس(رویا)٫هسپریدس(پری های غروب که ار سیب زرین در کوهی در شرق نگهداری می کردن)٫کرها(ارواح مرگ)٫مویرای(الاهگان سرنوشت کلوتو (بافنده)، لاخسیس (قرعه) و آتروپوس (گریزناپذیر) نامیده می‌شدند)٫نمسیس( الههٔ نیک و بد، عدالت و انتقام بود)٫اپته(فریب یا حیله)٫فیلوتیس(دوستی)٫گراس(خدای پیری)٫اریس(خدای نفاق وکشمکش)٫ستوکس(خدای بزرگترین رود زیر زمین در روایتی دیگه فرزند اوکئانوس(تایتان دریا های )وتتیس بود)٫اپیفرون(احتیاط و زیرکی)٫اکلاس(غم و بدبختی)٫اویزی(اترسی ٫نگرانی)فینز(زندگی جدید) ٫لایزا(دیوانگی)

و اریس(خدای نفاق وکشمکش) به رنج های مثل قتل قتل عام جنگ و بی قانونی تولد بخشید.

بعد گایا بود که بدون دخالت چیزی به اورانوس(آسمان بهشت) زندگی بخشید .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:55  توسط یک نفر  | 

نمسیس اسم مادر لئون

دهکده

از دامنه تپه به بالا میرفتیم تا به آنسوی دیگر تپه برسیم پسر همچنان بدون گفتن کلمه ای کنارم راه میرفت و لبخندی از نشانه رضایت بر روی لبش بود میخواستم خیلی چیزها از اون بپرسم ولی از این کار صرف نظر کردم شاید موقعی دیگه ولی فکر خودم هم مشغول بود.به حرف های پسر فکر می کیردم به خوابم فکر می کردم ولی به جایی نمیرسیدم اگر قدرت سر را ندیده بودم حتی این فکر را به ذهنم خطور نمی دادم که راست باشد حرفش ولی آن همه ماجرا پیچیده ٫تقریبا به بالای تپه رسیده بودیم اخم های پسر که در همه رفته بود نظرم را بخودش جلب کرد بعد از لحظه ای زیر لب فحشی داد بعد بلندتر گفت لعنت به همه دورگه ها بعد برگشت با جالتی پریشان به من گفت البته منظورم همه نبود حداقل تو منظورم نبودی من که کاملا شوکه شده بودم حتی حرف هایش برای معنی نداشت تنها کلمه ای که گفتم این بود هان فبوش گفت منظورم خون آشام هاست وقتی دید که بیشتر از پیش گنگ شدم شروع به توضیح کرد گفت هوا بوی اون لعنتی ها رو میده و باز صورتش را در هم کشید من که تازه کمی از گنگی در آمده بودم گفتم این خون آشمام که میگی همون های است که فقط تو شب میان بیرون و خون میخورن و از سیر میترست فبوس انگار از حرف های من لبخندی کم رنگ روی لبهایش نشست بعد گفت ای کاش اینجور بود ولی این لعنتی ها نه از سیر میترسن نه از خورشید البته خون میخورن برای اینکه جسمشون را حفظ بکنن  من گفتم چرا اینقدر از اونها بدت میاد گفت دلایل که زیاد است یکی از اونها این است جز دورگه های محسوب میشن که قدرتشون تقریبا برابر با یکی مثل من است بعد با حالت حواس پرت گفت البته برای یک خدایی جوان بزرگترها مشکلی با اونها ندارن بعد لبخند زد و گفت یک روزی من هم مثل اونها میشم بعد زبانش را  دور لبت کشید و رو به من گفت ولی نمیزارم یک مشت دورگه تفریح من را خراب کنند بعد دوباره خطاب به من گفت الته باز منظورم تو نبود من با حالت پرخاش گر گفتم چرا وقتی در مورد این دورگه های لعنتی حرف میزنی هی پای من هم وسط میکشیم فبوش خنید و با لبخندی شیطانی گفت وقتی عصبانی میشی ترساک میشی من که از جواب او شوکه شده بودم به اون زل زدم اون که هنوز من را داشت نگاه میکرد و لبخند میزد گفت شوخی کردم بعد اضافه کرد خوب چیز بدی که نگفتم دروغ هم که نگفتم بعد شانه هایش را بالا انداخت گفت میخوای باور کن میخوای نکن بعد اضافه کرد گفت ولی بای در موردش الان فکر نکنیم بعد به طرف ده که از دور دیده میشد و ابری غلظ از دود بر فرازش بود .

تقریبا به دامنه تپه رسیدیم بودیم آهسته راه میرفتم و هر از چندگاهی می ایستادیم و فبوس به اطراف نگاه می کرد و گاهر چیزی زیر لبل می گفت بلاخره تحمل تمام شد و از او خواستم بیشتر در مورد این دورگه هایی که او احساسشان کرده بود بگه .

فبوس گفت چیزی خاصی ندارن که بگم و خطاب به من گفت میدونی اصلا دورگه چی است دیگه من گفتم یک چیزهای میدونم فبوس لب هایش را در هم کشید و سرش را تکان داد و از راه رفتن دست کشید به اطراف نگاه کرد بعد به طرف درختی راه افتاد من هم به دنبالش رفتم او زیر سایه درخت متوقف شد به من گفت بنشینم وقتی داشت خودش هم مینشست بعد گفت خوب بگو ببینم میدونی شیاطین هم چی هستم گفتم اسمشون را قبلا چند بار شیندم بعد یاد زمانی افتادم که آن مرد از آنها گفته بود فبوس ادامه داد پس باید بدونی اجنه هم چی هستند سرم را تکان دادم فبوس دستی به مهایش کشید و بعد ان را بروی صورتش کشید و به من نگاه کرد وقتی شروع به صحبت کرد مانند بزرگتری که میخواهد موضوع مهمی را به بچه ای بگوید ولی نمیداند کار درستی است یا نه با لحن مرددی گفت خوب خون آشمام ها دورگه هستند همانطور که گفتم قبلا در واقعا اونها از اشتراک خون جنی و شیطانی به وجود مییان بعد اداکه داد البته خودشون هم میتونن تولید مثل کنند ولی نوع اول به هر حال قدرتمندتر از بقیه است بعد صورتش را در هم کشید و گفت در واقع نوع اول است که میتونه مشکل ساز باشه من در بین حرفش دویدم و گفتم پس این که میگن اگر یک خون آشام گاز بگیره کسی را او میشه خون آشام یا اینکه آنها مرده هستند چی فبوس که مثل اینکه اصلا خوشش نیامده بود که من در بین حرفش پریده بودم گفت وایسا من حرفتم تمام شد سوال بپرس بعد در حالی که میخواست لبخندش را از من پنهان کنند گفت ماجرا تبدیل موجودات بدون جادو به جادوداران یک مسلئه است که خیلی از موجدات جادویی میتونن انجام بدن ولی این مضخرف است کی گفته میشه با یک گاز یکی را جادویی کرد در مورد اینکه اونها مرده هستند هم باید بگم باز هم مضخرف است بعد انگار که چیزی انزجار برانگیز گفته باشم من رو بطور خاصب از نگاه گزراند گفت حالا میشه حی درمورد این ها سوال نکنی بیا بریم مگه نمیخواستی دهکده را ببینی چرا هی باعث میشی وایسیم بعد از جایش بلند شد و شروع به حرکت کرد رفتلرش کمی مضترب بود انگار از چیزی میترسید ولی منطقی نبود چون به هرحال اون خدا بود همانطور که با خودم کلنجار میرفتم به دنبال او راه افتادم.

وقتی کهبیشتر به دهکده نزدیک شدیم بنظر حال فبوس بهتر شده بود و لبخند بروی لب هایش برگشته بود من که او را زیر نظر داشتم و در افکار خودم بودم با صدای ناله ها و چیغ ها ی که از طرف دهکده به گوش میرسید از این کار دست کشیدم و از افکارم خارج شدم و زیر لب خطاب به فبوس گفتم این صداهای برای چی است .با اینکه خودم هم میدونستم که جواب چی است ولی منتظر بودم جوابی به غیر از اون بشنوم.

فبوس تنها به نگاهی معضب بسنده کرد و جوابی به سوالم نداد و به حرکتش ادامه داد دیگر به وردی دهکده رسیده بودیم که فبوس از سرعتش کم کرد و به من نزدیک شد زیر لب گفتم چرا این کار را می کنند.فبوس خطاب به من گفت برای اینکه راحتر میتونم پنهانت کنم این شکلی و با دقتی بیشتری به اطراف شروع به نگاه انداختن کرد.زیر لب گفتم فکر می کنی ارزش داشته باشه این کار را بکنیم فبوس گفت نگران نباش هیچی نمیشه خوب پنهان کردم خودمون را و سعی می کنیم که اطراف اونها نریم که این فرصت را ندیم که پیدامون کنن.کمی خیالم راحتر شده بود برای همین با خییالی راحت تر شروع کردم به دنبال کردن او.

در اوایل دهکده کلبه های کمتری وجود داشت و از موجود زنده ای بجز چند بز و مرغ خبری نیود کلبه ها بدنه ای چوبی و سقف های پوشالی داشت درخت ها در داخت دهکده کم بودن اگر صدای های زجه ها و ناله ها را نمی شنویدم فکر می کردم که آن دهکده سال هاست که متروک است بخاطر به هم رختسی های و خرابی های که اثارش در جای جای دیده میشد بعضی از کلبه ها به آتش کشیده بودن کلا با دیدن این صحنه ها بکلی تمام چیز ها را فراموش کرده بودم و فقط به بدبختی که مردمی که اینجا زندگی می کنن کشیدن داشتم فکر می کردم که با صدای ناله ای دلخراش از فکر بیرون آمدم .صدا می بایست به بچه ای تعلق داشته باشد بسیار ضعیف بود ولی می شد تلاش برای زنده ماننن را در آن فهمید ناخودآگاه شروع به حرکت به طرف منبع کردم.فبوس زیر لب گفت کجا داری میری جوابی ندادم فحشی زیر لب گفت و به دنبالم شروع به حرکت کرد.کمی که جلو رفتیم فبوس زیر لب خواهشمندانه گفت بیا جلو تر نریم ولی به او توجه نکردم فبوس باز تکرار کرد حرفش را خودم هم نمیدونستم چرا این کار انقدر برای ارزش دارد که میخوام انجامش دهم ولی به هر حال به طرف فبوس برگشتم و گفتم اگر جرعت نداری نیا ولی من میرم .فبوس گفت موضوع شجاعت نیست ماجرا چیز دیگست من پشتم را به او کردم به راهم شروع به ادامه دادن کردن کردم و به آهستگی گفتم برای مهم نیست دلیل چی است .فبوس هم بعد از لحظه ای شروع کرد به دنبال کردن من ولی بنظر ناراحت می آمد میخواستم بدونم دلیل ناراحتیش چی است ولی دیگ تقریبا به منبع صدا رسیده بودیم.حدسم درست بود پشت خانه ای یک فرد با لباسی توسی بالا سر چند نفر که روی زمین دراز کشیده بودن ایستاده بود و دختر بچه ای را هم در میان بازوانش داشت فرد با کمی دقت تونستم بفهمم مردی است که حدود ۲۵ سال باید داشته باشد قدش زیاد بلند نبود و زخم های زیادی روی صورتش وجود داشت موهایش کوتاه بود هیکلش تنومند نبود ولی قوی به نظر می رسید رنگ چشم هایش قابل تشخیص نبود لازم نبود که فبوس بگه که اون یک خون آشمام است.دختری که در آغوشش بود بنظر اصلا جایش راحت نیست و خیلی ترسیده بود گریه می کرد و دست و پا میزد تا بلکه از چنگ های قوی اون هیولا رها شود چشم هایم به پیکر های دراز کشیده دری زمن افتاد که بنظر خوابیده می آمدن افتاد ولی اون ها خواب نبودن اونها پیکرهای بی جان بودن که زخم های روی بدنشان وجود داشت اونها جسد افراد بودن که غذای قبلی اون خون آشمام بودن حرکتی در پشت خون آشام من را به خودش جلب کرد با دقتی بیشتری به اون نگاه کردم اون پیکری بود مانند بقیه پیکر های زخم های روی اون وجود داشت ولی هنوز داشت تلاش می کرد زنده بمانند صحنه و تلاش اون پسر خیلی رغت انگیز بود سرم را برگرداندم که چشمم به فبوس افتاد اخم هایش در هم رفته بود بنظر ناراحت بود زیر لب گفتم چی است ماجرا چی است فبوس گفت ترس از مرگ خیلی تلخ است بعد سرش را تکان داد و گفت حتی موجوداتی نامردنی مثل ما هم از مرگ بدمون میاد و ترسش هم حتی برای من تلخ است خواستم چیزی بگم بلکه کمی آرامش کنه ولی صدای فریاد دختر باعث شد به سوی اون برگردم وقتی برگشتم زخم دیدم پیکر دختر را بر روی زمین قرار داده و زخم نسبتا عمیقش را روی ران پای دختر ایجاد کرده نمی تونستم تحمل کنم برای خواستن کمک به طرف فبوس برگشتم خواستم چیزی بگم ولی قبلش فبوس گفت نمی تونیم این کار را کنیم خطرناک است اینطوری خودمون هم به خطر می افتیم گفتم ولی اون یک آدم است نمی تونیم بزاریم ولی فبوس گفت من آدم نیستم گفتم ولی من هستم فبوس گفت تو هم نیستی به طرفم اومد گفت میفهمم چی فکر می کنی ولی این درست نیست لئون اگر قدرت داشتم بدون نجات میدادمش ولی انطوری فقط باعث گرفتاری خودمون میشیم.برگشتم شروع به نگاه کردن دختر کردم زخمی دیگه روی شکم دختر ایجاد کرده بود دختر ضعیف تر شده بود و کم تر دست و پا میزد مرد میخواست کار را تمام کنند به طرف گردن دختر میرفت نمی تونستم تحمل کنیم میخواستم فریاد بزنم دوست داشتم بگم این کار را نکنه تقریبا دستش هایش به گردن دختر رسیده بود خواستم فریاد بزنم ولی صدای سری سردترین خشک ترین صدای که تو زندگی شنیده بودم حرفی را که من دوست داشتم بگم را فریاد زد صدای سر امر کرد که دست نگه داره خون آشام متوقف شد به طرف فبوس برگشتم اونهم مثل خون آشمام خشک شده بود سرم را برگرداندم بلکه منبع صدا را پیدا کنم باز به طرف فبوس برگشتم تا به پشتش نگاه کنم ولی با دیدن حرکت های که در صورتش پپدیدار شد متوقف شدم تا ببینم که حالش چطور است ناگهان فبوس بدون هیچ مقدمه ای بر زمین افتاد به سرعت به سویش دست دراز کردم تا بلندش کنم ولی قبوس تنها دستهایم را گرفت و برای چند لحظه ای اصلا کاری نکرد بعد از چند لحظه دستم را فشرد و من را به سوی خودش کشید زیر لب گفت چه کار کردی به صورتش نگاه کردم ترس را در چهرش دیدم خیلی غیر طعبیی بنظر می آمد ولی براستی ترس بود که در صورت او قابل دیدن بود من زیر لب گفتم من من هیچ کاری نکردم خودم هم نفهمیدم که چه شد فبوس گفت تو بودی مطمئا هستم تو بودی صدات فرق می کرد ولی از تو بود یک چیزی مثل صدای روح بود ولی حرفش را تمام نکرد داشت به پشت سر من نگاه می کرد برگشتم خون آشام هنوز تکان نمی خورد ولی فبوس داشت به گروه چهار نفریه ای که جلو تر از او ایستاده بودن نگاه می کرد آنها هم داشتن به ما نگاه می کردن مردی قد نسبتا بلندی با موهای بلند سیاه جلو تر از بقیه ایستاده بود هیکل ورزیده ای داشت صورتش نسبت به بقیه گروه و اون خون آشام زخم های کمتری داشت با چشم های نقره ای یش به ما نگاه می کرد دستش را بلند کرد و بالا برد و زخمی که نزدیک گوشش بود را شروع به خراندن کرد متوجه شدم که خون آشام خشک شده شروع به حرکت کرد و ناگاه سقوط کرد و بر روی دختر ولو شد مرد تنومند به طرف خون آشام برگشت و نگاهی کرد به او خون آشام که داشت بلند می شد بسوی ما نگاه کرد با دیدن گروه سعی کرد زودتر بلند شود که باعث شد زمین بخورد مرد که دیگر انگار از نگاه کردن او خسته شده بود دوباره بسوی ما برگشت و به ما زل زد.

بسوی فبوس برگشتم خواستم بپرسم که آیا واقعا آنه به ما نگاه می کنند ولی با صدای مرد از این کار صرف نظر کردم.مرد گفت بنظر هیچ کدوم از شما دیو (بیست)بنظر نمی یاد بعد خطاب به ما گفت درست می گم .مرد ادامه داد اگر اشتباه نکنم تو باید یک خدا باشی و چشم هایش را تنگ کرد بطرف من نگاه کرد و گفت ولی تو تو چی بطرف من حرکت کرد ناخودآگاهانه خودم رو روی زمین به عقب کشیدم مرد گفت نترس کاری ندارم فقط میخوام یکم مزه کنم خونت را با گفتن این ترس در وجودم افتاد از این ترسیدم که بخاطر کاری که حتی خودم نمی دونستم که آیا کردم یا نه باعث بشم هم خودم هم فبوس کشته بشیم با نگاهی گناهکارانه به فبوس نگاه کردم و سعی کردم خودم را عقبتر بکشم مرد که نگاه من از نظرش پنهان نمانده بود گفت نترس بچه اون خدا زاده را نمی تونم بکشم کلا و در مورد تو هم شاید دلم رحم اومد یا شاید هم شانس باهات یار بود نکشتمت لبخدی که روی لب هایش درس شد باعث شد احساس سرمای در بدنم کنم مرد تقریبا به من رسیده بود و هر لحظه امکان داشت که آخرین نفسم را بکشم مرد دستش را بلند کرد و به طرف من آورد فکر کردم سرم کنده بشه ولی وقتی به من نزدیک شد یواش شد حرکتش و به آرامی بروی بازوی من فرود آمد با ناخونش فشاری بر روی پوست من فشار داد احساس سوزشی کردم و بعد خون از آنجا بیرون زد مرد دهانش را بطرف آن می برید قبل از اینکه شروع به چشیدن کند زیر لب گفت دعا کن به خدایان که زیادی خوش مزه نباشه اگرنه نمی تونم قول بدم که وایسم خواستم دستم را پس بکشم ولی محکم دستم را گرفته بود و نمیزاشت که حرکت کنند مرد تقریبا زخم را به دهانش رسانده بود وقتی زخم با دهانش برخورد کرد مانند شخص مار گزیده ای من را به عقب حل داد و خودش را بروی زمین انداخت من که با شدتی که او حلم داده بود به فبوس برخوردم و  هر دو بروی زمین ولو شدیم دستم درد شدیدی داشت انگار شکسته باشه چشم هایم سیاهی می رفت نمیدونستم بخاطر خون است یا درد صدای های مبهمی اطرافم میشنیدم کم کم از دردم کم شد و دیدم طبیعی شد خواستم بلند شم و بشینم ولی درد دستم این امکان را نمیداد به من در همین همگان دستی که برای لحظه ای فکر کردم آن خون آشمام است زیر بقلم را گرفت ولی بعد متوجه شدم فبوس است که میخواد کمک کنه به کمک او بسختی نشستم به طرف مرد نگاه انداختم مرد روی زمین افتده بود و بنظر حالش بد بود گروه چهار نفره دورش جمع شده بودن فبوس زیر لب گفت بهترین وقت برای فرار است اگر آماده هستی گفتم خودت برو من حالم بد است گفت تو را نمیزارم تنها بمونی گفتم ولی گفت ولی نداره خواستم باز چیزی بگم ولی تو چشم هایش خوندم که نظرش عوض نمیشه پس یواش شروع به عقب رفت کردیم تا زیاد نظر جلب نکینم کمی که دور شدیم خودمن را پشت بوته ای کشیدم تا از نظر پنهان بشیم و دولا شروع به راه رفتن کردیم ناگهان صدای مرد خون آشام را شنیدم که فریاد زد اطمینان داشتم اگر حالش بهتر بود فریادی بلند تر میزد مرد فریاد میزد و دستور میداد مرد گفت اون خدا زاده و اون دورگه را برای بیارین میخوام خودم نابدشون کنیم ما که تقریبا از اون محوطه دور شده بودیم به اطراف نگاه کردیم تا جایی برای پنهان شدن پیدا کنیم در آخر تصمیم گرفتیم در خانه ای پنهان شویم فبوس رو به من گفت من هم دوباره سعی میکنم که پنهانمون کنم شاید جواب بده.

بعد از فریاد مرد به ناگاه انگار دهکده روحی پیدا کرده و از هر جای صدای بگوش  میرسید داشتن دهکده را زیر پا میزاشتن برای پیدا کردن ما هنوز به جایی که ما پنهان شده بودیم نرسیده بودن ولی بزودی سرو وقت ما هم می آمدن .درد دستم کمتر شده بود خواستم از فبوس درمورد صدا بپرسم ولی او نزاشت حرفی بزنم باصدای درد کلبه حواسمون جمع شد همان خون آشام که اول دیده بودیم وارد کلبه شد به اطراف نگاه کرد زیر لب چیزی می گفت به اطراف قدم میزد و گاهی بو می کشید داشت به طرف در میرفت که از در خارج شود که ناگهان برگشت درست به جایی که ما نشسته بودیم زل زد لبخندی بروی لب هایش نقش بست مرد شروع به صحبت کرد گفت خوب دورگه وقت تصویه حساب است تو نزاشتی من غذام را بخورم باید تاوان بدی صدای های فریاد هایی از بیرون کلبه به گوش میرسید مرد که کمی حواسش پرت شده بود دوباره به طرف ما برگشت و گفت اونها را ولش کن بعد اضافه کرد این سپر نامرئی کننده ابلهانه را بردار تا مثل دوتا نجیبزاده بجنگیم فبوس گفت من تو تو هیچ نجیبزادگی نمیبینم دورگه مرد گفت ممکن است دورگه باشم ولی اصیل زادم فبوس گفت دورگه دورگه است فرقی نداره مرد گفت بنظر تو با دورگه ها مشکلی آنچنانی نداری همراه خودت دورگه است مگه نه فبوس گفت اون فرق میکنه شاید اون یک کاری کرده که باعث بشه من بهش احترام بزارم ولی تو چی تو چی کار کردی صداهای درگیری نزدیک تر میشددوست داشتم علت درگیری ها را بدونم ولی باید به مسائل داخل اتاق توجه می کردم بنظرم سوکت طولانی شده بود منتظز بودم فبوس چسزی بگه.مرد که سکوت ما را دیده بود گفت به اونها توجه نکنید هرچی باشه به نفع شما نیست بطرف ما راه افتاد و گفت هنوز او سپر مسخره را که ورنداشتی فبوس دستش را به سوی مرد گرفت و زیر لب کلماتی را ادا کرد و همان حاله سیاه مانند را به سوی مرد فرستاد که اولین بار کهع با او ملاقات کرده بودم دیده بودم مرد حاله سیاه مرد را در بر گرفت او شروع به فریاد زده کرد دوست داشتم بدونم ترسش چی است ولی فبوس من را به خودم آورد گفت زایاد وقت نداریم و دستم را گرفت و بلندم کرد و بسوی در راهنماییم کرد نزدیک در رسیده بودیم که مرد دست از فریاد کشیدن کشید بلند شد گفت اصلا جالب نیست اضافه کرد دوستت بنظر قوی تر از تو میاد اون صدای روحش بیشتر من را معتل کرد خواستم دست ببریم در را باز کنم ولی مرد دست ها را باز کرد و بعد دست هایش را بر هم زد از زمین  خاکی شروع به برخواستن کرد دور تا دور ما را شروع به گرفتن کرد به اطراف نگاه انداختم راه فراری باقی نمانده بود.

مرد در جلوی ما ایستاده بود شروع به نگاه کردن به ما کرد بعد از دقیقه ای گفت میبینی چقدر بهتر است که اون سپر مسخره را ورداشتی کمی مکث کرد و ادامه داد راستی نگفتین این دوست چی است دورگه است ولی... فبوس نداشت حرفش را تمام کنه و رو به مرد گفت به تو ربطی نداره که اونی چی است مرد سرش را با حالت مایوسی تکان داد و گفت اشتباه نکن به من خیلی هم ربط داره البته اگر دوست داشته باشی مرگ راحتی داشته باشی فبوس گفت داری از چی حرف میزنی من جاودانم من خدام مرگ برای من مفومی نداره و در مورد دوستم هم باید بگم اجازه این را به تو نمی دم که بهش دست بزنی مرد لبخنی زد گفت واقعا که جوان هستی درست است مرگ مفهومی نداره ولی میتونم محدودت کنم حداقل برای مدتی و با لبخندی موزیانه اضافه کرد" و همون برای من کافی است" فبوس گفت داری بلف میزنی ولی بنظر میرسید زیاد از حرفی که زده بود اطمینان نداشت اخم هایش در هم رفته بود انگار چیزی را میدانست که او را نگران می کرد به اطراف نگاه کردم بلکه بتونم کاری انجام بدم ولی حتی سوراخی کوچک هم باقی نمانده بود حتی صداهایی که تا چند لحظه پیش هر لحظه بلند و بلندتر می شدن حالا کاملا از بین رفته بودن یا بهتر بگم شنیده نمی شدن.با حرکت مرد حواصم به طرف اون جلب شد فبوس هم به تقلید از اون کمی گاردش را تغیر داد ولی سر جایش باقی مانند مرد گفت بیا و بازی را بزاریم کنار بیا مثل یک خدا رفتار کن نه  یک فانی فبوس که از حرف های مرد خشمگین شده بود گفت مواظب باش با کی حرف میزنی دورگه چون ممکن است اخرین باری باشه که کلا حرف بزنی مرد که انگار از دیدن خشم در فبوس خوشحال شده بود گفت حالا بهتر شد داشتم شک می کردم که واقعا خدایی فبوس گفت زیاد تعجبت دوام نمی یاره و کمی خودش را به من نزدیک تر کرد مرد گفت نگران نباش مثل یک مرد میجنگم اول تو بعد هم اون و صورتش را به طرف من برگرداند ولی جمله اش را تمام نکرد ولی بیزاری و تحقیر در آن موج میزد فبوس که نگاه مرد را دیده بود خطاب با شجاع ترین لحنی که میتوانست گفت فکر کنم اونی که باید اونجوری نگاه کنه اون است نه تو مرد کهدیگه تحمل این حرف ها را نداشت دست هایش را از هم باز کرد هر لحظه انتظار داشتم طلسمی به طرف فبوس بفرستد فبوس هم بنظر همین فکر را می کرد دست هایش را از هم باز تر کرده بود و کمی بدنش را خم کرده بود با ترس به صحنه خیره شدم که متوجه شدم لبخندی بر صورت فبوس نقش بسته و احساس کردم هوای اطرافش غلیظ  تر می شود کنجکاو شدم تا دلیل این لبخند ناگهانی و آن لایه را بفهمم که با ناپدید شدن ناگهانی مرد همه این فکر ها از بیین رفت و فقط به اطراف نگاه می کردم تا بتونم محل مرد را تشخیص بدم که ناگهان احساس کردم بادی ملایم به صورتم خورد و با فریاد فبوس فهمیدم که مرد به او رسیده است سرم را به طرف فبوس برگرداندم مرد درست پشت سر او ایستاده بود و صورت فبوس در هم رفته بود مرد لبخندی زد و در گوش فبوس چیزی و او را ول کرد فبوس خواست تعادلش را حفظ کنند ولی نتوانست و اول زانوهایش و بعد کل بدنش به زمین برخورد کرد وقتی به فبوس نگاه کردم تازه متوجه شدم که لایه اطراف فبوس هر لحظه غیظ تر میشود مرد که بنظر احساس خطری از جانب من نمی کرد داشت فبوس را نگاه می کرد و از کاری که کرده بود لذت کامل را میبرد بدون اینکه به من نگاه کنه شروع به صحبت کردن کرد مرد گفت همیشه کار میکنه هر چی جوان تر آسون تر یک گارد الکی که فکر کنه میخوام طلسم کنم مکث کرد و سرش را بلند کرد و صورتش را رو به من کرد و گفت آخه چقدر میتونه یک نفر نادان باشه سرش را تکان داد و دوباره صورتش را رو به فبوس کرد سکوت چند لحظه حکم فرما بود که دوباره شروع به حرف زدن کرد گفت البته باید بگم که قدرتی که تو به هش دادی خیلی کارم را سخت کرد من که دیگه تحمل این همه چیزه های که ازشون اطلاع نداشتم ولی به من نسبت میدادن نداشتم گفتم من نمیدونم چی میگی مرد گفت میدونم نمیدونی ولی زیاد مهم نیست تو هم کارت تمام شده است به هر حال بزار این دوست کاملا محو بشه به خدمت میرسم با این حرف دوباره حواصم به فبوس جلب شد واقعا داشت محو میشد باید کاری می کردم ولی چی هر لحظه که میگذشت ترس بیشتر در وجودم رخنه می کرد ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ترس از دست دادن فبوس ترس مرگ ترس از درد دیگه تحمل نداشتم میخواستم هر چه زودتر تمام بشه شاید هنوز شانسی بود که فبوس را نجات بدم اگر مرد را از اون دور می کردم در افکار خودم بودم که فریاد مرد باعث شد که به زمان حال برگردم مرد صورتش از خشم پر بود ولی برای چی مرد با عصبانیت به من طرف من می آمد وقتی به من رسید گفت انگاردوست نمیخواد زودتر از تو بمیره پس چاره ای نیست دستش را بلند کرد دیدم که ناخون هایش در حال رشد بود کمی دیگر بالا آورد و بعد بسرعت ان بسمت سینه ام برد خودم را به پهلو اندختم تا از آن تیغ ها در امان باشم ولی حرکتم کند بود و آنها بر شانه ام فرو رفت چشم هایم سیاهی رفت و دیگر نمیتوانستم فکر کنم وقتی دستش را از سینه ام در اورد بدون هیچ مقاومتی بر روی زمین افتادم در سینه ام مثل هیچ دردی که تا به حال تجربه کرده بودم نبود حتی از بدترین درد هایم بدتر بود سعی کردم به پشتم برگردم ولی درد اجازه هیچ کاری را نمی داد برای همین همانجا ماندم تا مرگ به سراغم بیاید ولی مرد انگار برایش این کافی نبود چون بار دیگر من را بلند کرد نمیتولنستم ببینمش چون درد تمام حس هایم را از من گرفته بود ولی وقتی دستش داخل شکمم رفت درد سینه ام مثل خراشی کوچک برایم مینمود کاملا مرگ را احساس می کردم ولی مثل چند دقیقه پیش ترس ناک نبود بیشتر خوش آیند می آمد احساس مردن برایم مثل مرحله جدید بود احساسی که هرگز فکرش را نمی کردم.زمان میگذشت و کم کم درد داشت از بین میرفت  و داشتم دوباره حس هایم را به دست می آوردم پس هنوز نمرده بودم یا شاید هم هنوز نمیدونستم مردم  یاد فبوس افتادم و باعث شد به این فکر بیافتم که چه اتفاقی برای او افتاده  صداهای از دور میشنیدم و غیر واضح صدای شیرین دخترانه ای که در حال صحبت با مردی با صدای خشن و خشک بود به خودم گفتم باید توهم باشد که صدای فبوس باعث شد بیشتر هوش یار شوم .

هیچ کدام توهم نبود حالا که کمی از حس بینایی و شنوایم برگشته بود میتوانستم تصویر مبهمی از فوس و دو فرد دیگر که در اطرافم بودن را ببینم فرد درشت هیکلی که میبایست صاحب همان صدای خشن باشد در کنار فبوس ایستاده بود و فرد با جثه ظریف تر در کنارم زانو زده بود که میبایست صاحب همان صدای دخترنه باشد.دوباره حواصم داشت از بین میرفت و جایش را به خله میداد درد ها داشتن باز میگشتن ولی ناگهان تمام این احساس ها از بین رفت و احساس برخواستن جایش را گرفت احساس ترک کردن حس خوش آندی را به من میداد تمام دردهایم از بین رفت و احساس قدرت هر لحظه در من بیشتر میشد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 3:16  توسط یک نفر  | 

دوست من ترس

پسرک بشدت تکان خورد و بسرعت چشمهایش را باز کرد دستش را بطرف صورتش برد و عرق پیشانیش را پاک کرد و بعد آن را بر روی چشم هایش کشید زیر لب چیزی زمزمه کرد و دوباره دراز کشید و چشم هایش را بست و دوباره با دستهایش شروع به مالش صورت و چشمهایش کرد صبح شده بود و از اینکه بوسیله حیوانات وحشی خورده نشده بود در شب گذشته خوشحال بود.

یاد ماجراهای شب گذشته افتاد یاد کشته ها که دیده بود هنوز جای لگدی که به  سینه اش خورده بود درد میکرد سعی کرد بی عتنا باشد به خوابی که دیده بود فکر کرد به حرف های مرد کریه و قیافه مرد با خودش گفت بخاطر روزی که گزرانده بودم اون کابوس چیزی زیاد دور از انتظار نبود لبخندی بر روی صورتش نشت لبخندی از روزی ناتوانی از اینکه برای لحظه ای به این فکر افتاد اگر حرف های مرد حقیقت داشت شاید میتوانست به این وحشی گری ها خاتمه دهد لبخند بعد از چند لحظه تبدیل به هیچ شد و بعد لئون شروع به گریه کرد از خودش خجالت میکشید از اینکه نمی توانست مثل یک مرد با این ماجراها برخورد کنند صدای خشخشی باعث شد او دست از گریه کردن دست بردارد دست هایش را برای بار آخر بر روی چشم هایش کشید بعد از آنها کمک گرفت و بحالت نشسته در آمد و چشمهایش را باز کرد و به ازراف نگاه کرد چیزی خاصی ندید دوباره به اطراف نگاه کرد و وقتی خیالش از بابت که کسی در اطراف نیست راحت شد با خیال راحت تری در جایش نشت احساس گرمایی خاصی را در چشم هایش داشت که هر لحظه بیشتر میشد با دست هایش بر آنها کیشد انگار چیزی در آنها گیر کرده باشد و او بخواهد آن را در بیاورد چششمهایش را بسته بود و با دستش بر انها فشار می آورد که دوباره صدای خشخش آمد بدون معتلی چشم هایش را باز کرد و بجلویش نگاه کرد ولی کسی آنجا نبود ولی منبع صدای که او شنیده بود در جلوی او قرار نداشت برای همین بصورت به طرف چپش که منبع قرار داشت برگشت از وحشت در جایش خشک شد با خودش کلنجار رفت تا بتواند با پسری که بنظر همسن سال او می آمد حرف بزند پسری که زیر لب با خودش چیزهایی را میگفت و لباسی تمام سیاه که بر تن داشت نشان میداد که از خانواده ای ثروتمند است پوستی آفتاب سوخته ای داشت چشم های تیره بود در نظر اول مایک فکر کرد قرمز هستند زخمی درسمت چپ صورتش بود که از نزدیکی های دماق پسر تا بالای صورت او بصورت عمودی کمی منحرف به سمت راست امتداد داشت قدی متوسط داشت ولی هیکلش ورزیده بنظر می آمد جای پنجه مانند هم در نزدیکی گوش سمت چپش بود در نگاهش ترس و سوال وجود داشت لئون بعد از کلنجار زیاد بلاخره با صدایی گرفته و ترس رو به پسر گفت تو کی هستی از من چه میخوای پسر خوات جوابی بدهد ولی از این کار صرف نظر کرد و به نگاه کردن لئون ادامه داد زیر لب کلماتی را گفت بعد از چند لحظه ابروهایش را در هم کشید هنوز از لئون چشم برنداشته بود ناگهان با سرعتی زیاد دست راستش را بلند کرد لئون که قافل گیر شده بود دست هایش را بلند کرد از لای دستهایش دید پسر دست داستش را بشدت بر روی پشت دست چپش کشید و موجی سیاه رنگ ایجاد کرد که بسوی لئون می آمد لئون که این صجنه را دیده بود تنها کاری که به ذهنش رسیده بود را کرد او سرش را با دودستش در آغوش کشید گرمایی در دستش ایجاد شد بلاخره بعد از چند لحظه صدای سهم گین آمد که حبر از برخور چیزی سنگین با چیزی هم ترازش را میداد بعد موج این برخورد شروع شد و لئون را به عقب برخورد کرد لئون تعجب کرد چون اون موج به اون برخورد نکرده بود بلاخره به خودش این جرعت را داد که چشمهایش را باز کنند پشتش درد میکرد به اطراف نگاه کرد موج آن برخورد باعث شده بود که شاخه بعضی از درخت ها شکسته شود با چشمهایش به دنبال پسر گشت بلاخره باعث بانی تمام این ماجرا ها را پیدا کرد پای پسر زخمی شده یود ولی داشت دوباره بلند میشد دوباره دستش را به همان حالت قبلی حرکت داد و همان موج سیاه به وجود آمد این بار قبل از اینکه لئون بتواند کاری انجام دهد آن دود سیاه او را در خود بلید و ...

لئون در زیر درخت نشسته بود چشم هایش را بسته بود داشت استراحت میکرد صدای پایی می آمد شخصی داشت او را صدا میزد لئون کمک کمکم کن لئون چشم هایش را باز کرد به اطراف نگاه کرد کسی را ندید خواست از جایش لبلند شود ولی جسم سختی بروی پاهایش افتاد و باعث شد سرش با درخت برخورد کنند و چشمهایش سیاهی برود از دست هاش کمک گرفت دا بلند شود احساس میکرد که پاهاش شکسته است و آن جسم سنگین هنوز بروی او قرار داشت و مانع از حرکت دادن آنها میشد بلاتخره به کمک دستهایش بلاخره به حالت نشسته برگشت خواست آن جسم را تکن دهد ولی نتوانست و فقط احساس کرد دست هایش خیس شده است ولی انگاه آب نبود دست هایش را بالا آورد ولی هنوز چشمهایش درست نمیدید چیزی بروری او میخزید بالاخره دیدش کمی بهتر شد به طرف جسم برگشت وقتی آن را دید خواست آن را از خودش دور کنند دستهایش را سعی میکرد پاک کنند چون ان جسم یک جنازه بود و آن ماده خون فریاد می کشید میخواست به هر قیمتی که شده آن را از خودش دور کنند ناگهان جنازه تکان خورد و دستش را بسوی لئون حرکت داد دست او را گفت و بشدت تکان داد بعد صورتش را بسوی لئون برگرداند نصف صورتش نابود شده بود سرش شکسته شده بود و کمی از مغزی برون ریخته بود هر دو چشمش کور بود دندون هایش شکسته شده بود و دماقش کشده بود آرواره اش از جایش در آمده بود ولی معلوم بود داره لبخند میزند با صدای عمیق گفت لئون یادت میاد من رو لئون فریاد زد من رو ول کن من نمیدونم تو که هستی ولم کن من با تو کاری ندارم ولم کن مرد گفت شاید یک یاد آوری کوجک کمکت کنه شاید هم من در اشتباه هستم و تو واقعا یک عوضی هستی لئون گفت ولم کن من تو را نمیشناسم اشک هایش بروی گونه هایش جای شده بود ولی نمیخواست گریه کنند حداقل هنوز نه مرد گفت یادت است داشتیم باهم فرار میکردیم دیشب ولی وقتی مامورهای اومدن تو من را گذاشتی رفتی تو من را گذاشتی رفتی تو خائن هستی بعد سعی کرد دستش را بروی گلوی لئون برسانه لئون با زاری میگفت من خواستم کمکت کنم نشد تقصیر من نبود خودت فریاد زدی من رو ول کن من خواستم کمکت کمک دهان مرد حرکت کرد ولی اینبار با صدای متفاوت رو به لئون گفت مبارزه کن لئون یادت بیاد کی هستی این یک کابوس است مبارزه کن لئون که از حرف های جدید جا خورده بود گریه کردن از یادش رفت و خواست که جملات را درک کنند ولی نمیدانس چطور باید مبارزه کنند و تنها کاری که کرد این بود که از خفه شدن خودش به دست آن مرد جلوگیری کنند به اطراف نگاه کرد به دنبال یک راه فرار ولی نمیدانست چه باید بکنند مرد دوباره با همان لبخند کج و احمقانه اش گفت لئون یادت هست چطور میدویدی یادت است چطور مثل تروس ها میدویدی مرد دست از خفه کردن لئون کشیده بود لئون با دقت بیشتری به مرد نگاه کرد بعد رو به مرد کرد و گفت تو تو واقعی نیستی مرد گفت چی من واقعی هستم لئون گفت نه نه نه اونی که من میخواستم نجات بدم را سرشو بریدن یادم تو سر داری اون نداشت بعد دستش را بصورت متحم کننده رو به مرد گرفت صورتت هم کمی فرق داره مرد گفت نه نه تو اشتباه میکنی من خود خودم هستم خواست دستش را بطرف او بیاورد وای بادی وزید و مرد شروع به ناپدید شدن کرد درخت و تمام اجزای آن محل شروع به ناپدید شدن کرد بعد از چند لحظه چیزی جز سیاهی نمانند صدایی از دور او را مورد ختاب قرار میداد ولی واضح نبود بلاخره صدا واضح تر شد صدا گفت تو که هستی لئون چشم هایش را بر هم زد و بسختی باز کرد انگار قدرتش تمام شده بود بلاخره چشم هایش را باز کرد به اطراف نگاه کردهمان پسر را دید صدا متلق به اون بود  خواست حرکت کنند ولی بنظر میرسید که نمیتواند از جایش حرکت کنند به اطراف نگاه کرد تا ببیند که به جایی بسته شده است وقتی دید بجایی بسته نشده کمی تعجب کرد که اگر تو این روزها انقدر اتفاق برایش نفتاده بود حتما برایش خیلی جال میبود پسر با اسرار بیشتری روی حرفش گفت میگم تو که هستی لئون گفت یعنی چی من کی هستم پسر گفت یعنی چه موجودی هستی لئون با حالت احمقانه ای گفت انسان ولی انگار تو نیستی پسر گفت تو آدم نیستی بویت فرق داره تازه من رو احمق فرض نککن دیدم تو از تله ترس فرار کردی هیچ آدمی نمیتونه اینکار را کنه پسر اخم هایش را در هم کشیده بود و با احتیاط اطراف لئون حرکت میکرد بعد گفت ولی بوت را نمیشناسم بوت به هعبچ موجودی که میشناسم نمیخوره تقریبا بوت پبیه بعد حرفش را متوقف کرد بعد سرش را به حال نفی تکان داد و گفت نه تو نه تو جن نیستی بوت کمی شبیه است ولی لئون گفت هان چی من خوب معلوم است جن نیستم بعد با حالت تحقیر آمیزی رو به پسر کرد و گفت تو چی بابات سگ بوده یا مامانت که از بو کسیدن حرف میزنی پسر که عصبی شده بود گفت من سگ نیستم لئون گفت خودت داشتی از بو حرف میزدی پسر گفت منظورم بوی ترس بود لئون با حالتی احمقانه گفت بوی چی پسر گفت هر موجودی بوی خاصی داره ترسش البته موجوداتی که از یک نژاد هستند بوشون به هم دیگه نزیدک است برای همین میشه از روی بوی ترس تشخیص داد طرف از چه نژادی است ولی نه برای تو را تا حالا نبویده بودم بعد دوباره حالت عصبی اش را به خود گرفت و گفت تو چی هستی لئون با کلافگی خواصی گفت چرا همه امروز اینجوری هستند چرا حرفم را باور نمی کنند من مگه دورغ دارم بهت بگم میگم من آدم هستم چرا باید دروغ بگم پسر که بنظر می رسید دارد باخودش حرف میزند اطراف راه میرفت لئون به اطراف نگاهی انداخت میخواست جوری فرار کنند ولی نمیدونست حتی چطور از این چیزی که او را متوقف کرده بود آزاد شود صدای پسر او را دوباره متوجه پسر کرد پسر گفت تو دورگه ای برای همین است بوت فرق داره احتمالا برای همین است که نمیدونی چی هستی البته اگر واقعا واقعا ندونی چی هستی دوباره به فکر فرو رفت بعد گفت ولی تعداد دورگه های که قدرت خلاصی از تله ترس را دارن کم است و بوی هیچ کدام اون ها مثل تو نیست لئون گفت من قول میدم فرار نکنم ولی اگر بازم نکنی هیچ حرفی دیگه ای نمیزنم پسر گفت ولی اگر بخوای میتونی فرار کنی لئون گفت قول میدم تازه تو که میتونی دوباره من را به این حالت برگردونی مگه نه پسر شروع به نگاه کردن به لئون کرد و گفت بازت میکنم ولی بهت اعتماد نمی کنم اگر بخوای در بری میکشمت نگاهی که در چشم هایش بود از این خبر میداد که دروغ نمی گوید.لئون که تا اون موقع میخواست سعی کنه فرار کنه بعد از اون حرف از این کار صرف نظر کرد.

پسر کلملتی را زیر لب گفت دستش را رو یه لئون گرفت بعد سرش را رو به لئون تکان داد و گفت خوب پاشو دیگه لئون که هیچ چیز احساس نکرده بود با احتیات به خود تکانی داد وقتی دید که که میتواند حرکت کنند از جایش جست پسر کمی جاخورد و خواست به حالت دفاعی برود ولی لئون گفت نه نه کاری نمیخئام بکنم مایکا کمی اطراف راه رفت تا پایش باز شود بعد به طرف پسر برگت اون با نگاهی خاص او را زیر نظر داشت که لحظه ای او را ترساند لئون جرئت را در دلش زیاد تر کرد و به حرکتش بطرف اون ادامه داد تا نزدیکی اون رفت بعد کنار درختی جایی برای خودش درست کرد و نشست بعد رو به پسر گفت خوب پسر درحالی که با زخمی که روی دستش بود بازی میکرد گفت خوب چی لئون گفت از خودت بگو تو چی هستی آدمی نیستی پسر گفت تو از کجا میدونی بعد با سوزن گفت میدونستم تو ولی لئون نزاشت اون حرفش را ادامه بدهد گفت خوب تو کارهایی را کردی جلوی من که از دست آدم ها بر نمی یاد چیز عجیبی که نگفتم پسر سرش را تکان داد و گفت درست است و در حالی که هنوز داشت با زخم دستش بازی میکرد روبوری لئون نشست .

اسمن من فبوس(Phobos ) است من یک خدا هستم لئون گفت میخوای من باور کنم که تو خدا هستی فبان گفت حقیقت را دارم میگم میخوای قبول کن میخوای نکن لئون گفت اگر خدا هستی خدای چی هستی پسر گفت خدای ترس میخوای باور کنم تو خدای ترس هستی بعد لئون ادامه داد میشه یک سوال بپرسم لئون با سوزن به پسر نگاه می کرد پسر گفت آره گفت چطور خدا میشه شد منظورم این است یک دستور عمل اس یا اینطوری دنیال مییای بعد اضافه کرد اصلا اینجا چکار میکنی یعنی میخوای من باور کنم یک خدا داره با من حرف میزنه پسر گفت جواب ساده است خدا از خدا متولد میشه مگه میخوای نون درست کنی که دستور عمل میخوای برای چی اینجام برای ترسی که تو هوا است جنگ است مگه نه مردم میترسن همه میترسن مگه نه چرا دارم با تو حرف میزنم خودم هم نمیدونم ولی احساس میکنم ارزش حرف زدن را داشته باشه هرچی نباشه از تله ترس در رفتی بعد گفت لئون ترست را احساس میکنم میدونم چقدر ترسیدی وقتی اون اتفاق های برایت دیشب افتاد لئون گفت خفه شو تو هیگی نمیدونی تازه هرکی میتونه این را ادعا کنه میتونی یک نفر باشی که دیروز از دور ماجرا من را دیده باشی پسر گفت در مورد ترست در رابطه با از دست دادن دوستت چی میگی اسمش چی است آهان نیکولاس تو میترسی اون هم مرده باشه لئون با حالتی عصبی گفت تو از کجا این رو میدونی تو چه دیگه میدونی چه بلایی سر اونه اومده خواست بطرف مرد حرکت کنه مزذ گفت نه وایسا من فقط ترس تو را خوندم چیزی در مورد اون نمیدونی حتی تا حالا ندیدمش لئون که کمی آرام تر شده بود میخوای من باور کنم که از روی ترسم این ها را گفتی پسر گفت میخوای باور کن میخوای نکن برام مهم نیست بعد گفت به هر حال من باید برم نمیتونم بیشتر از این ترس لذیذی که تو هوا است را از خودم دور نگه دارم بعد با حالت حریصی گفت یک دهکده پر از ترس چه لذیذ لئون که تازه یاد حرف مرد در خوابش افتاده بود گفت پشت اون تپه یک ده است پسر گفت آره لئون به اطرافش نگاهی انداخت با دقت بیشتری بعد از کمی دقت فهمید این جا جایی نیست که او بخواب رفته بوده کمی تعلل کرد بعد رو به پسر گفت میشه من هم با تو بیام پسر نگاهی کرد بعد گفت حتما ولی چرا لئون گفت زیاد مهم نیست میخوام ببینم چه خبر است پسر از جایش بلند شده بود دستش را بسوی لئون دراز کرد و لئون هم دست او را گرفت و با کمک او از جایش بلند شد وقتی میاکل ایستاده بود خواست به سر چیزی بگویید ولی دید دارد چیزی زیر لب میگویید بعد دستش را بلند کرد و به لئون اشاره کرد لئون با تعجب نگاه کرد و بعد با حالت سوالی گفت این چه بود پسر گفت نمیخوای که بقیه ما را ببینند میخوای لئون گفت نه ولی یعنی الان ما غیب شدیم فبوس گفت اره لئون که یاد اون زمان افتاد که برای اولین بار فبوس را دیده بود رو به او گفت وقتی من دیدمت تو قبلش نامری بودی که من نمیدیدمت آره فبوس گفت وقتی که من رو دیدی هم من هنوز نامریی بودم میدونی بعدا در مورد این با هم حرف میزنیم ولی باید بدونی یکی از دلایلی که من بهت اعتماد ندارم همین است لئون گفت ولی شاید اشکال از تو باشه شاید بقیه هم بتونن ما را ببینن فبوس گفت من اطمینان دارم مشکل از من نیست از توست بعد رو به لئون گفت خوب راه بیفت کلی ترس لذیذ در انتظار ماست بعد رو به لئون نگاه کرد و گفت ئر انتظار منت است ولی میدونم غذا های دیگه ای هم پیدا میشه مثل گوشت غول یا انسان بعد رو به لئون کرد و گفت کدوم را ترجیح میدی لئون گفت گاو را بیشتر ترجیح میدم فبوس گفت گوش غول هم خوب است از آدم زیاد خوشم نمی یاد ولی آره گوش گاو هم گیر میاد نگران نباش مایکا حالتش اصلا خوب نبود بنظر میرسید میخواد بالا بیاورد.

فبوس گفت خوب راه بیفت اگرنه قسمت خوب را از دست میدیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 12:24  توسط یک نفر  | 

مرد صورت زخمی

از وقتی وارد جنگل شده بود با سعی فراوان با بیشترین سرعتی که می توانست میدوید اگر میشود آن را دیودن نامید ولی با وجود تمام سستی ها و ترسش این آخرین سرعتی که میتوانست را برود هر صدایی نرس را در دلش دو چندان می کرد هر از چند گاهی به عقبش نگاهی می انداخت تا متمعن شود که کسی به دتنبالش نباشد.بدون کنترل گریه می کرد برای تمام چیزها برای مرگهایی که دیده بود برای دردی که در تنش داشت برای تنهایی اش.نمی دانست حتی به کجا میرود فقط میدانست که میخواهد هر چه بیشتر از آن حیوانات دور باشد حتی حیوانات جنگل برایش به اندازه آن حیوانات انسان نما ترسناک نبودن .دو دستش را بالا آورده بود تا از برخود شاخه ها به صورتش جلوگیری کند و هر از چندگاهی از یکی از آنها برای پاک کردن چشم هایش استفاده می کرد حتی ضربه های مجکم شاخه درخت ها به بدنش انقدر که ماجرا های ان روز برایش آزار دهنده بود آزارش نمی داد.چندین با این ضربه ها باعث اختلال در دویدنش شده بود .

ناان در جا ایستاد با صدا شروع به اشک ریختن کرد زانوهایش ستس شد و دیگر با آن سستی مبارزه نکرد و در همانجا نشست زاغنوهایش را بقل کرد و به گریه کردن ادامه داد.خستگی یواش یواش تمام بدنش را گرفت دیگر توان مقابله با آن را نداشت بر روز زمین چنباده زد و چشم های سنگینش را بروی هم اشت و بخواب رفت.

 صدایی خشک از طرف درختان نام او را صدا زد شخصی از داخل درختان بیرون آمد صورتش قابل تشخیص نبود چون در قسمت تاریک ایستاده بود که نور ماه او را روشن نمی کرد.مرد دوباره با همان تن و صدا گفت لئون و در ادامه اضافه کرد چرا ناراحتی.

لئون که هنوز بقز را در گلویش داشت با صدای گرفته رو به مرد گفت کی هستی از کجا اسم من را میدونی با من چکار داری.

مرد گفت زیاد مهم نیست کی هستم ولی برای کمک به تو انجام دوباره سوالش را تکرار کرد و گفت چرا ناراحتی .

لئون گفت تو که برایت اتفاق هایی که برای من امروز افتاده برای تو نیفتاده که بدونی چرا ناراحتم.

مرد گفت ولی تو باید قوی باشی میدونیم برایت سخت است میدونیم تا به حال این همه خون را ندیده بودی ولی لئون تو دیگر بچه نیستی

لئون که دوباره اشگ هایش جاری شده بود گفت ولی آخه چرا چرا انقدر خون برای چی م ما حیوانیم

مرد گفت لئون همیشه انجور بوده اینکه میگم باید عادت کنی منظورم این نیست که حیوان بشس می باید عادت به خوی حیوانی بعضی ها عادت کنی تا بتوانی با آن راحت تر مبارزه کنی.

لئون گفت من چطور میتونم با این ها مبارزه کنم .

مرد گفت این نبرد تنها نبرد تو نیست ولی با اعتماد به صدای درونت بر هرچیزی میتونی مبارزه کنی این نبرد بدون پیروز است یعنی باید اینجور باشد پیروزی هر کدام باعث آزار بیگناهان خواهد بود این وظیفه من تو است که از این اطمینان حاصل کنیم .

لئون گفت ولی چطور ممکن است پیروزی خوبی بر بدی بد باشد چطور میتونی از این وحشیگری ها دفاع کنی تو که ادعا می کنی میدونی چه برسرم گذشته چطور میتونی این را بگی تو که باید بدونی چطور آنم وحشی ها با خونسردی تمام آن بیچاره ها را کشتن.

مرد گفت من از هیچ کدوم دفاع نمی کنیم ولی باید بدونی سلته هر کدام بر دیگیر عواقب بدی را به همراه دارد حتی سپیدی تمام هم قیمت خودش را دارد که باید برداخت شود بعد ادامه داد لئون میدونم تو این را قبول نخواهی کرد ولی روزی میرسه که به حرفم میرسی امید دارم آن روز زیاد دیر نباشد مرد از سایه بطرف او شروع به حرکت کرد وقتی نزدیک لئون شد دستش را بسوی او دراز کرد لئون کمی مردد بود مرد رو به او کرد و گفت بیا کمی با هم قدم بزنیم فکر کنم به اون نیاز داشته باشی شاید تونستیم جوی آبی هم پیدا کنیم تا آبی به صورتت بزنی لئون دست مرد را گرفت و او به او کمک کرد تا از جایش برخیزد .

 با اینکه مرد قابل دیدن بود ولی چیز بجز مردی بلند در ردای سیاه که صورتش به واسته کلاه ردایش قابل دیدن نبود بود  لئون رو به مرد کرد و گفت نگفتی کی هستی و چرا صورتت را پوشاندی

مرد گفت دونست اینکه کی هستم زیاد مهم نیست این مهم است بتونم چیزی که باید بدونی را بهت بگم در مورد صورتم هم فکر نکنم زیاد از اون خوشت بیاد لئون گفت بعد از همه اون چیزهایی که امروز دیدم فکر کنم بتونم صورت را تحمل کنم مرد دستش را به طرف کلاهش برد ولی مکث کرد لئون گفت خوب و باعث شد مرد به کارش ادامه بدهد و دستش را به کلاش گیر دهد و به آهستگی آن را طرف عقب برد وقتی کاملا کلاه به عقب رفت دستش را با تردید از جلوی صورتش کنار برد تا لئون بتواند آن را ببیند وقتی دست های مرد کاملا به کنار رفت لئون نفسش را در سینه حبس کرد بعد با ترذید رو به مرد کرد و گفت چه بر سرت آمده نصف صورت مرد بطور عجیبی دگرون و بهم ریخته ای و بد شکلی بود بطوری که حتی موی در آن پیدا نمی شد موی بر سر نداشت و بجای چشم سمت چ که دگرگون بود پوستی قرار داشت چشم سمت راستش کاملا سیاه بود و رنگی دیگر در آن پیدا نمی شد و بنظر تا ابد ادامه داشت و پوستش سفید و رنگ پریده بود.مرد گفت هر مبارزه ای زخم های خودش را دارد این هم جز همانهاست لئون که کمی شکه شده بود گفت تو انسان نیستی درسته مرد سرش را تکانی داد و خطاب به لئون به سادگی گفت نه و بعد شروع به حرکت کردن بسوی درختان کرد و گفت راه بیفت لئون گفت ولی نگفتی چی هستی من چطور میتونم بهت اعتماد کنم اصلا برای چی باید تو را دنبال کنم مرد گفت دلیل خاصی وجود نداره البته تا اونجا که میدونم وسط جنگل هستی و فکر کنم فکر بدی نباشه سرپناهی پیدا کنی لئون گفت این درست است ولی چرا با تو مرد گفت جواب سادس چون من میدونم کجا میرم و تو نمی دانی حالا اگر قر قرهات تمام شده راه بیفت اگر هم نمی خوای خیلی ساده بگو نمیخوای تا من برم بعد شروع به حرکت کرد لئون که مردد بود کمی ایستاد ولی وقتی به اطراف نگاه کرد تاریکی جنگل او را ترساند و این باعث شد به دنبال مرد برود مرد وقتی دید لئون به دنبالش می یایید گفت چی شد نظرت عوض شد لئون به سادگی گفت نظر به سرعت میتونه تقیر کنند.

لئون ادامه دادنگفتی چی هستی و کی هستی مرد گفت چند بار باید بهت بگم مهم نیست کی هستم لئون و یا چی هستم لئون تو نباید به موجودیت افراد توجه کنی تو باید یاد بگیری واقعیت وجودی افراد است که مهم است چه فرقی داره من یک خدا باشم یا یک شیطان یا یک ارباب جادو یا یک جن چی فرقی داره برای تو بگم من یک خدا هستم اصلا از کجا میتونی بدونی راست میگویم اصلا چه از حقیقت آنها میدانی .

لئون گفت نمیدانم ولی شنیدم خدایان و ارباب های جادو طرف سفیدی و شیاطین و بعضی از جن ها طرف سیاهی این میتون کافی باشه برای تشخیص واقعیت وجود شخص باشه مرد گفت لئون لئون جوان تو چه میدونی از واقعیت وجود من خدایانی را دیدم که در طرف سیاهی جنگیدن و چه بسا شیاطینی که بر علیه سیاهی لئون کسی که به تو این ها را گفته چیزی نمی دانسته از حقیقت وجود لئون تو از دنیای جادو چه میدانی بجز یک مشت مزخرف .لئون گفت اصلا به من چه من چرا باید در مورد این چیزها بدانم به من ربطی ندارد من که جزی از این دنیا نیستم چه فرقی داره چه میدانم چه نمیدانم چه فرقی میکنه به حقیقت واقعی حقیقت وجود بتونم پی ببرم چه فرقی میکنه

مرد گفت لئون برای همینه میگم خامی و جوانی لئون فکر میکنی اگر جزی از دنیا جادو نبودی به خودم زحمت میدادم با تو ملاقات داشته باشم فکر می کردی برام مهم بود که حقیقت وجود را درک کنی فکر میکنی برام مهم بود بفهمی که همیشه آنچیزی که بنظر خوب میاد خوب نیست و برعکس. لئون تو خیلی چیز هاست که باید یاد بگیری متاسفانه در این راه تنها هستی ولی قدرت نژادت به تو میرسه ولی راه استفاده درست از آن در دست خودت است لئون .لئون فکر کنم تا اونجا که میتونستم بهت راهنمایی کردم بیا آخرین کاری که میتونم برات بکنم را بکنم و دستش را بسوی شانه لئون دراز کرد و او را لمس کرد بعد رو به او کرد و گفت این آخر راه من است پشت اون تپه ها دهی قرار دارد فکر کنم محل مناسبی برای شروع باشه لئون تنها چیزی که میتونم بهت بگم این است تو فرق داری حتی با خیلی ها که مثل تو هستند فرق داری امید دارم این فرقت باعث سربلندی تو باشه امید دارم مردمت را سربلند کنی و بعد غیب شد.

نمیدانست چه باید بکند حتی باورش نمی شد جزی از جامعه باشد که آرزوی داشت روزی بتواند باشد نمیدانست در مورد حرف های مرد چه باید فکر کنند مرد کریه بود ولی حرف هایش زیبا نمیدانست حتی اینم حقیقت دارد که جزی از جامعه جادویی باشد تنها کاری که میتوانست بکند این بود به حرف مرد گوش دهد و به طرف دهکده راه بیفتد تا ببیند چه در انتظارش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 17:22  توسط یک نفر  | 

قبل از همه چیز یک چیزی را میخواستم بگم خوب من قبول دارم نویسنده خوبی نیستم ولی یکی از دوستان گفته بود یک جای داستان یکم کند شده بود فقط میخواستم بگم خوب تو داستان هایی مثا هری پاتر یا دارن شان یا حتی نایت ساید هم این کندی ها دیده میشه من نمیخوام خودم را با اونها مقایسه کنم چون قابل مقایسه نیستم فقط میخواستم بگم کلا کندی در بعضی از مواقع طبیعی است راستی نظرتون را بگیم می خوام بدونم داستانم چطور است از نظر شما چون سعی خودم را کردم که داستانم مثل بعضی از داستان های فن ها نباشه که شخصیت یک روزه قدرت میگیره و...

 

جنگ

داشت در جنگلی میدوید فارق از همه چیز دیگر چیزی در دنیا برایش ارزش نداشت تنها چیزی که برایش اهمیت داشت آزادی که داشت بود و احساسی بود که او را به چیزی جذب میکرد.داشت میدوید تا به آن برسد نمی دانست چیست یا چه کسی است ولی میدانست جواب همه سوال ها را داراست .صدای گفت دویدن احساس خوبی داره لئون  ایستاد به اطراف نگاه انداخت ولی چیزی ندید حتی نمیدانست صدا از کجا آمده ولی کنجکاو بود دوست داشت منبع را پیدا کنند باز به اطراف نگاه کرد.صدا گفت زمان ملاقات هنوز نرسیده.صدای از دور به گوش لئون میرسید صدای اسب ها و گاری صدا نزدیک تر میشد.لئون با تکانی شدید چشم هایش را باز کرد هنوز در پشت گاری بود ولی چیزی که اهمیت داشت این بود که گاری در حال حرکت است کمی سرش را بلند کرد تا به اطراف نگاهی بیندازد آفتاب در وسط آیمان بود به این معنی که تقریبا ظهر است به اطراف نگاه کرد به پشت نگاه کرد اثری از دژ نبود اطراف گاری افراد زیادی در حال حرکت بودن بعضی سواره بعضی پیاده بنظر جنگجو می آمدن با کمان ها و نیزه ها و شمشیر های که داشتن .قبل از اینکه نظر بقیه را بخود جلب کنند سرش را پایین آورد و به زیر آن رو انداز ها رفت .

به این فکر فرو رفت که این کاروان به کجا می رود و اینکه آیا امکان وجود دارد که این ها نیز به همان میدان جنگی بروند که دوستش در آنجا بود .نمیدانست چه کنند نمیدانستا عکس العمل افراد حاظر چه خواهد بود وقتی پسری را میدیدند که از پشت گاری به بیرون میپرید .باید فکری می کرد تا از آنجا خارج شود.کمی سرش را به بالا برد تا باز نگاهی به اطراف بیندازد.اطراف را از نگاه گزراند دو در طرف راستش جنگلی وجود داشت میتوانست وقتی از گاری به بیرون میپرید خود را در آنجا مخفی کنند ولی باید منتظر میشد تا اطرافش خلوت شود تا بدون جلب نظر کسی بتواند از آنجا خارج شود وقتی باز سرش را پایین آورد به این فکر افتاد چه میشود اگر حتی بتوانند از آنجا بدون جلب توجه کسی بگریزد چه باید بکنند کجا باید برود چیزی برای خوردن نداشت راه را نمیدانست احساس ترس تمام وجودش را در بر گرفته بود.

چند بار دیگر هم برون را از نگاهش گزرانده بود آفتاب در حال پایین رفتن بود هوا بطور قابل ملاحزه ای سرد تر شده بود ولی هنوز توقفی انجام نشده بود حتی اطراف گاری هم خلوت نشده بود یک بار نزدیک بود جایش لو بردو وقتی فردی به عقب گار آمده بود و بدنبال چیزی میگشت حتی به پای او خورده بود ولی شانس با او یار بود کسی صداش کرده بود به شانسی که داشت فکر می کرد به این که آیا این سرنوشتی است که خدایان برای او میخواستن که با سرباز ها به دوستش برسد یا اینکه از جایی دیگر سر در بیاورد.

ددر همین افکار بود که صدا ها شکافته شدن هوا و به دنبال آن فریاد مردان او را از فکرش در آورد گاری به شدت ایستاد مردان فریا میزدند پناه بگیرید یواش یواش فریاد ها با هم مخلوت شد و دیگر قابل تشخیص نبود هر از چند گاهی لئون کلمه ای را از بین فریاد ها تشخیص میداد که عمدتا دستورهایی بودن که برای جنگجوها صادر میشدند میخواست کمی سرش را بیرون بیاورد و به اطراف نگاه کنند ولی میترسید که نظر کسی را بخود جلب کنند.

خودش را کمی تکان داد و سعی کرد به زیر رو انداز بیشتری برود چون چند تیر نزدیش فرد آمده بود و احساس خوبی نداشت.صدای فریاد ها آزارش میداد فریاد هایی که از ته دل میخواستن هر چه زودتر بمیرند.ترس تمام وجودش را گرفته بود نمی دونست چه باید بکند به فکر فرار افتاد ولی میدانست چند قدم بیشتر نخواهد برداشت صداهای فریاد ها و ناله ها یوش یواش رو به خاموشی میرفت ولی هنوز جرت این را نداده بود به اطراف نگاه بیندازد.ناله هایی از اطراف میشنید حالا صدای خش خش هایی هم به آن ها اضافه شده بود که نشان از خارج شدن افرادی از داخل جنگل را حکایت می کرد.حالا انقدر آن افراد نزدیک شده بودنه که صدای حرف زدن و خندیدن آنها برایش قابل شنیده شودن بود .صدای خشن مردی درنزدیکش او را کمی ترساند و باعث شد حرکت کنند امید داشت که کسی متوجه حرکتش نشده باشد مرد با فریاد با زبانی خارجی چیزی را گفت صدای از کمی آن طرف تر در جواب او در همان زبان به او جواب داد مرد دستی به رو انداز ها کشید بعد بدون توجه ای دیگر از آنجا دور شد صدای آنها هنوز هم از اطراف به گوش میرسید که بر سر هم فریاد می کشیدن و یا با هم حرف میزدند حتی میتوانست قسم بخورد چندین دعوا بین آنها نیز در گرفته است .احساس می کرد که اطرافش خلوت شده بر همین اساس به خودش جریت داد که نگاهی یواشکی به اطراف بیندازد کمی روکش را کنار زد ولی بخاطر تاریکی هوا بیشتر از چند متر را نمی توانست ببیند و همان اندازه نیز برایش کافی بود وقتی به اطرافش نگاه کرد خون و لاشه جنگجویانی که بدنشان پاره پاره شده بود و حتی قرمزی خونشان در آن تاریکی هم معلوم بود دلش را بهم زد نمی توانست بیشتر از آن به آنها نگاه کنند برای همین به زیر روکش برگشت.

لحضات به کندی میگذشت صدای قاتلین یواش یواش رو به خاموشی رفت لئون به این فکر افتاد که وقت مناسبی است که از آنجا بگریزد.در افکارش بود که بهترین راه فرار را انتخاب کنند .بلاخره دلش را به دریا زد و روکش را به آهستگی به کناری زد و کمی به اطرافش نگاه کرد وقتی چیزی ندید به آهستگی پاهایش را به زمین رساند و بر روی زمین ایستاد باز نگاهی به اطرافش اندخت تا با اطمینان بیشتری به راهش ادامه بدهد و کمی پشتش را خم کرد و به آهستگی رو به جنگل رفت هر از چند گاهی به اطرافش نگاه می کرد ولی روشنایی آنقدری نبود که بتواند همه چیز را ببیند به جز قسمتی که آن وحشیان آتشی برای خودشان درست کرده بودن و در کنارش به خواب رفته بودن.

به راهش ادامه میداد و در راه به جنازه های سربازان برمیخورد که بطور وحشتناکی کشته شوده بودن در افکارش بود به این فکر می کرد چه بر سر ملتش می آیید چه بر سر خانواده این سربازها می آیید در همین افکار بود که پایش به چیزی گیر کرد و به شدت بر زمین خورد خواست فریاد بکشد ولی از ایک ترس داشت که همان صدای بلند برخوردش با زمشن برای بیدار کردن آن مهاجمین کافی بوده باشد برای همین سریع به عقبش برگشت تا به آنها نگاه بیندازد وقتی به عقب برگشت خواست فریادی بکشد چیزی سیاه داشت خودش را به سوی او میکشید در این فکر بود که بیدار کردن آن وحشی ها خطرناک تر است یا ساکت مانند در آخر تصمیم بر فریاد کشیدن گرفت دهانش را باز کرد ولی قبل از اینکه صدایی از آن خارج شود آن موجود که انگار از قصد لئون خبر دار شده بود با جهشی کوتاه خودش را بر روی لئون انداخت و سعی در گرفتن دهان لئون کرد که در هنگام سعی کردنش باعث شد به چشم لئون ضربات متداومی وارد بشود.از ترس و درد لئون به خود میلولید و میخواست که از دست آن موجود فرار کنند ولی صدایی ضعیف انسان مانند آن موجود باعث شد که سست شود.

آن موجود با صدایی ضعیف رو به مایکا گفت:کمک کن و بعد دستانش سست شد و دیگر صدایی از او نیامد.

لئون که به کلی شک زده بود و سر جایش خشک شده بود یواش به بدنش حرکت داد و آن مرد را از روی خودش به کناری زد و به طرفش رفت تا بهتر بتواند او را ببند.هیکل درشتی داشت و موهای بلندی تیری از پایش بیرون زده بود و یک تیر هم به شانه اش فرو رفته بود زخم نسبتا عمیقی هم بر روی دست راستش بود قدش نسبتا کوتاه بود .لئون میخواست به مرد کمک کنند ولی نمیدانست چطور چون میدانست باید هر چه سریع تر تیره ها را از بدن او خارج کنند ولی اگر این کار را الان میکرد ثدای فریاد مرد مهاجمین را بیدار میکرد و هیکلش هم به اندازه ای قوی نبود که مرد را بتواند بدون کمک کسی جا بجا کنند.دل را به دریا زد کل بازویش را درون دهن مرد گذاشت و به شدت فشار دادکل بدنش را بر روی مرد انداخت و محکم خودش را به او چسباند مرد چشم هایش را باز کرد لئون فرستی به مرد نداد و دستش را روی تیر درون شانه مرد قفل کرد و بشدت آن را به طرف بیرون کشید .

مرد از شدت درد خواست دندانهایش را بر رور هم بگزارد و با این کار باعث شد دندانهایش درون بازوی لئون برود مایکا که خود درد داشت میخواست زودتر این کار تمام بشود با شدت بیشتری تیر را به طرف بیرون کشد و با عث شد که تیر از زخم خارج شود و همراه آن مقدار زیادی خون بروی صورت لئون پاچید.

من که حالل میخواست فریاد بکشد و از درد تقلا می کرد با عث میشد لئون به این طرف و آن طرف پرت شود و دهدانهای زخم هایی را بر روی بازوی او به جا میگذاشت.بلاخره بازوی لئون از دهانش خارج شد و صدای زوزه مانندی از دهان مرد خارج شد لئون به سرعت رویش را به طرف جایگاهی که مهاجمین خوابیده بودن برگرداند و از چیزی که دید وحشت کرد مهاجمین از جایشان بر میخواستن و به اطراف نگاه می کردن دیر یا زود به این طرف می آمدن و اون موقع آنها را پیدا می کردن و اگر هم فرار میکرد بی شک قبل از دور شدن به وسیله آنها پکار می شد تنها کاری که بنظرش درست می آمد را کرد .دستش را بر روی دهان مرد که هنوز هم ناله های ریزی را زیر لب می کرد گذاشت و با آهستگی به او گفت:اگر میخوای زنده بمونی خفه شو و بعد مرد را بر روی شکم خواباند و ودشش هم بسرعت به زیر پا های مرد رفت تا بلکه با این کار بتواند آنها را گول بزند .

صدای آمدن آنها به اینطرف هر لحظه بیشتر می شد.تقریبا به آنها رسیده بودن دو مرد با هم به زبانی خارجی حرف میزدند لئون به خودش جرات داد و کمی چشمش را باز کرد دو مرد که در تاریکی دیدنشان سخت بود ولی بنظر بلند می آمدند به هم حرف میزدند و اطراف را نگاه می کردند یکی از مردان چیزی به آن یکی گفت و بسوی جلو راه افتاد و از آنها دور شد قلب لئون به تندی میزد و از این ترس داشت که در راه برگشت آنها را بیاند مرد زخمی کمی به خود تکان داد لئون ختاب به او گفت اگر نمیخوای بمیری سرجاب وایسا و انقدر ول نخور و از ترس لو نرفتن دوباره ساکت شدمرد ها داشتن بر میگشتن تقریبا به آنها رسیده بودن وقتی خواستن از آنها رد شودن یکی از مردان پایش به لئون گیر کرو و کمی تلو خورد وقتی این اتفاق برایش افتاد چیزی فریاد زد که لئون میترسید منظورش این باید که او نمرده است ولی با کاری که مرد کرد کمی خیالش راحت شد البته دردی زیاد تمام وجودش را فرا گرف چون مرد از روی عصبانیت لگدی محکم به او زد و تفی بر او اندخت دوستش هم چیزی گفت و هر دو شروع به خنده کردن مرد دوم هم بسوی لئون حرکت کرد و پایش را بمنظور لگد زدن به او بلند کرد ولی از کارش صرف نطر کرد و پایش را پایین آورد لئون کمی خیالش راحت شد ولی وقتی مرد مسیرش را به سوی مرد زخمی تغیر داد ترس تمام وجود لئون را فرا گرفت وقتی پای مرد بشدت به مرد برخورد کرد و صدای فریاد مرد بلند شد انگار تمام دنیا بر روی سرش خراب شده ود مرد وقتی آن صحنه را دیدن با فریادهای بلندی شروع به حرف زدن کردن و تعداد بیشتری مرد را به طرف آنجا سرآزیر کردن آن مرد که اولین لگد را به لئون زده بود بدون معتلی بر مرد فرو آمد مرد تکانی خورد و برگشت و تیری که درون پای او بود باعث شد کمی شانه لئون خراش داده شود مرد برگشت و با دستش پای مردی که کنارش ایستاده بود را گرفت ولی قدرتش کم بود و نتوانست کاری از پیش ببرد و در همین لحظه مرد فریاد دیگری کشید و خاموش شد مردهای دیگر هم که حالا به آنجا رسیده بودن وقتی صحنه را میدیدن می ایستادن و به دنبال شکار بیشتری میگشتن انگار همان یک کشته برای برگشتن به خواب آنها کافی نبود لحظه ها میگذشت و لئون از این ترس داشت که صدای نتس ها تندش او را لو دهد و باعث مرگ او شود ولی صدای حرف زدن آنها بلند تر از این حرف ها بود و صداهای دیگر را در خود گم می کرد یواش یواش مردان به طرف آتششان باز میگشتن و طرف لئون را خلوت می کردن. 

 وقتی همه آنها رفتند تنها کاری که لئون میتوانست بکنند باز کردن چشم هایش بود تا از محیط اطرافش باخبر شود وقتی به اطرف نگاه کرد با صحنه دلخراشی رو برو شد مردی که او سعی در نجاتش کرده بود را آن وحشی ها سرش را به کل از بدنش جدا کرده بودن و خون تمان آن محوطه را فرا گرفته بود تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که نگاهش را از رو او برگرداند سوزش شانش به او یادآوری کرد که زخمی بر روی شانه اش موجود است لباس هایش بخاطر خون خودش و خون آن مرد به کلی خیس شده بود به طرف آتش آن مردها نگاهی دوباره کرد تقریبا تمامشان دوباره به خواب رفته بودن انگار نه انگار همین چند لحظه پیش مردی را سر بریده بودن.میخواست هرچه زودتر از آن جا دور شود ولی دوست نداشت که سرنوشت او هم مانند آن مرد شود برای همن به خود گفت که باید کمی بیشتر صبر کنند تا از خواب آنها بتواند استفاده کنند.

لحظه ها برایش به کندی میگذشت بلاخره بعد از نگاهی دوباره به سوی آتش و اطمینان از اینکه آنها در خواب هستند تکانی به بدنش داد خواست بر روی پاهایش بایستد ولی ترس باعث سستی در پا هایش شده بود کمی پاهایش را دست کشید و دوباره خواست بلند شود بلاخره بعد از تلاش فراوان از جایش برخواست و بسوی جنگل به آهستگی به ره افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 1:49  توسط یک نفر  | 

همینجا میگم اگر نظر ندید میفهم که کسی این داستان را نمیخونه و ادامه نمی دمش پس اگر این داستان را میخونید نظر بدید تا دلگرم بشم و ادامه داستان را براتون بزارم.این هم فصل جدید.

دیدار دوباره یک آشنا

به نزدیکی دروازه های دژ رسیده بود حالا که از نزدیک به آن نگاه میکرد به عظمت واقعی آن پی میبردبا قدم هایی کند به دروازه ای چوبی دژ نزدیک میشد دژ ساختمانی بزرگی بود با بدنه سنگی و دیوارهای که دور تا دور شر را فرا گرفته بود قسمت جلویی محل سکونت مردم عادی و مغازه های و خانه های آنها بود که با چوب و سنگ گل پولاش ساخته شده بود در اطراف دژ زمین های زراعی و دام وجود داشت مردم نسبتا زیاد تر در دژ زندگی می کردن و افرادی در حال رفت و آمد بودن دروازه دژ چوبی بود ولی بنظر بسیار محکم بود ساختمان پادشاه هم  در قسمت انتهای دژ بود ساختمانی از جنس سنگ با دو برج در پشت آن سه طبقه بود و بسیار بزرگ و نسبت به بقیه جاهای دژ در ارتفای بالاتری قرار داشت برج های دیدبانی دیگی هم در اطراف دژ پودن .

لئون با بهت تمام بدون حتی اینکه متوجه شود از دروازه گذشت هنوز در حال تماشای شهر بود جمعیت آنها خیلی بیشتر از جایی بود که ماکل آمده بود به اطراف نگاهی انداخت بعضی از مردم که متوجه غریبه از شده بودن به او با نگاه های سوال گونه ای نگاه می کردن لئون که متوجه نگاته ها شده بود و احساس بدی میکرد با نگاهش به دنبال گوشه ای گشت تا بتواند به آن پناه ببرد.

بعد از نگاه کردن به گوشه و اطراف بلاخره جایی مناسب کنار محل نگهداری حیوانات خانه ای پیدا کرد و سعی کرد با کمترین جلب کردن توجه اطراف دژ به آن گوشه پناه ببردبعد از حدودا ۱۰ قدم به محل مورد نظرش رسید خم شد و جایی برای خود درست کرد تا بر رور آن بشیند محل خوبی بود با وجود بوته ای کنارش بود مقدار زیادی او را پنهان می کرد و در عین حال موقعیت مناسبی برای تماشای بقیقه مرد و کارهای که آنها انجام می دادن داشت .

زمان سپری می شد حوصله اش سر رفته بود جالب ترین چیزی که تا الان دیده بود مردی بود که الاغش نمیخواست به او سواری دهد و برای همین از دست مرد در رفته بود و او مجبور شده بود به دنبال او بدود تا دوباره او را بگیرد و با مشقت تمام سوارش شود یا بچه ای که در حال گل بازی بود و مادرش برای اینکه لباسش را کثف کرده بود کتکی جانانه بو او زده بود.

در افکار خود بود به این فکر می کرد چه می تواند بکند حداقل یک روز کامل تا آمدن سرباز ها و دوستش باقی بود در صورتی که آنها به سرعت حرکت می کردن و کم توقف می کردن در حال فکر بود که صدای نظرش را جلب کرد.

پیرمردی حرف میزد اول نفهمید که آن مرد با او حرف یزند ولی بعد متوجه شد که مخاتب آن مرد خودش است.مرد رو به او گفت هی پسر کجایی .

لئون که نمیدونست چه باید بگوید گفت سلام.

مرد لبخندی زد و گفت علیک سلام بعد ختاب به او ادامه داد و گفت فکر کردم ممکن است گرسنه باشی آخه دیدم از وقتی اومدی اینجا چیزی نخوردی بعد دستش را بسوی او دارز کرد و تکه نانی را به دست او داد و گفت بیا بگیر بخور خوش مزه است بعد با پایش شروع به کشیدن بر روی زمین نزدیک لئون کرد و با مشقتی زاید بر روی زمین نشت رو به لئون گفت پیری هست و هزار دردسر و ادامه داد نگفتی از کجا اومدی.

لئون که هنوز به نانش دست نزده بود و فقط آن را نگاه میدادشت بعد از کمی صبر رو به مرد کرد و گفت مرسی برای نان و ادامه داد گفت از یک ده پشت جنگل آمدم به او میگیم دلفی تقریبا دو روز راه است .

مرد رو به لئون کرد و گفت یعنی میخوای بگی بتنهایی از جنگل گذشتی .

لئون خواست ماجرا مرد عجب را برایش توضیح دهد و بگوید که زودتر از موعد رسیده ولی از این منصرف شد و گفت خوب جنگل رو خوب میشناسم .

مرد گفت من هم جوان بودم ماجرا جویی را خیلی دوست داشتم یادم است به شکار خرس میرفتیم بعد با تاسف گفت ولی این ها همش برای جوانی بود بعد رو به لئون کرد و گفت تنها اومدی اینجا اصلا چرا اومدی.

لئون گفت الان تنها هستم ولی تا حدود یک روز دیگه دوستم هم میرسه بعد اضافه کرد آخه اون به سربازهای پادشاه پیوست ولی من اون موقع نپیوستم ولی وقتی اون رفت فهمیدم دوست دارم به اونها بپیوندم برای همین راه شهر را در پیش گرفتم چون گفته بودن به اینجا مییان.

مرد با حالتی متفکر رو به لئون کرد و گفت فکر نکنم تمام سربازها به جنگ فراخوانده شدن همه رفتن جنگ فکر نکنم به اینجا بیان.

لئون با اسرار گفت ولی لرد انگلا با انها بود او گفت باید موضوعی مهم را به پادشاه بگه نمیشه که ولی حرفش را به پایان نبرد و بفکر فرو رفت

مرد گفت اگر لرد انگلا بوده باهاشون بدون شک الان تو راه جنگ هستند تازه لرد انگلا همین امروز صبح اینجا بود پس خبرش رو به پادشاه رسونده بعد اضافه کرد و گفت حالا این دوست چطور بود شاید دیده باشم آخه امروز قبل از طلوع خورشید تعدادی زیاد از اونها اینجا بودن و به مقصد جنگ اینجا رو ترک کردن.

لئون که خبر های جدید برایش قابل درک نبود به فکر فرو رفت که آیا این حقیقت داره آیا دوباره دوستش زودتر از او اینجا را ترک کرده بعد رو به مرد کرد و گفت کدوم طرف هست این جنگ میدونی .

مرد گفت جنگ تا اینجا شنیدم سواره ۲ روز راه است بعد دستش را رو به شمال نشان داد دقیقا سمتی مخالف مکان جنگل را نشان داد و گفت میگن اون طرف است این جنگ ولی بعد اضافه کرد و گفت نگفتی این دوست چه شکلی بود لئون که به این فکر فرو رفته بود که شاید بخاطر اینکه اون یک تازه کار بوده است و برای همین به جنگ فرستاده نشده است و با این امید رو به مرد کرد و گفت اسمش الکس است هم سن سال من پوستش خیلی سفید است موهایش بور است و تا نزدیک شانه هایش است و چشم هایش آبی است هیکلش نسبت به بقیه سربازها بسیار کوچکتر است و قدش متوسط بعد از تمام کردن توضیح با حالتی امید وارانه به پیرمرد شروع به نگاه کردن کرد.

مرد بعد از کمی فکر در حالی که به آسمان آبی که بر فراز شهر بود خیره بود گفت فکر کنم شنیدم یکی از سربازها در موردش حرف میزد میگفت که لرد انگلا زیادی تحویلش میگیره داشت قرقر میکیرد فکر کنم با اونها رفت بعد گفت نگران نباش یکی مثل اون را نمیزارن بره بجنگه حداقل کاری که میکنه پادویی است نه چیزی بیشتر .

لئون که بعد از شنیدن این موضوع بی تاب شده بود گفت چطور میتونم به اونجا برم وسیله ای است که من را بتونه تا اونجا یا نزدیکی اونجا ببره مرد با نارحتیی گفت فکر نکنم کسی به اون ور ها بره بعد با بدبختی از جایش بلند شد و گفت من فعلا باید برم اگر چیزی خواستی به من بگو شاید بتونم برات کاری کنم. بعد لنگان لنگان بطرف خانه اش را افتاد .

 لئون که از حرکت مرد شوکه شده بود خواست او را متوقف کنند ولی منصرف شد به نرده های پشتش تکیه داد و به فکر اینکه چه باید بکنند فرو رفت .به اینکه عاقلانه است به ده برگرد یا به دنبال دوستش بره آفتاب داشت غروب می کرد که به این نتیجه رسید تا فردا صبح صبر کنند و بعد حرکت کنند گرسنه شده بود ولی دوست نداشت که دستش را دوباره جلوی پیرمرد جلو کنند یا کسی دیگه در افکارش بود که مرد دوباره از دور پدیدار شد با پارچی چوبی و تکیه ای نان مرد جلو آمد گفت انگار نمی خوای از اینجا تکون بخوری بیا بگیر باید گرسنه باشی تا اونجا که میدونم آبی هم نخوردی این هم برای آشامیدنت بعد گفت فعلا من برم اگر نبودم تو خونم پارچ را پشت در بزار برش میدارم بعد دوباره شروع به حرکت کرد ولی اینبار بطرف خانه ای دیگر رفت .

لئون که بیشتر از گشنگی تشنه بود از آن پارچه خود را سیراب کرد و بعد به سراغ تکه نان رفت کمی از نان خورد و کمی اش هم به کناری گذاشت برای بعدش.در افکارش بود و هواه تقریبان تاریک شده بود به فکر افتاد که پارچ را به پیرمرد برسانه و بعدش م دنبال جایی برای خواب باشه نمیدونیست شاید بتونه از مرد جایی برای خواب بخواد ولی از این اطمینان نداشت بطرف در خانه مرد رفت ولی بنظر نمیرسید مرد در خانه باشد برای همین پارچ را پشت در ول کرد و به اطرافش نگاه کرد خیابان ها خلوت شده بود بیشتر مردم به خانه هایشان رفته بودن بنظر میرسید دارن آماده میشن که در های دژ را ببندین چون چندید سرباز نزدیک آن جمع شده بودن برای همین اطراف را برای جایی برای خواب نگاه کرد در کناری گاری را دید که در آن تعداد زیادی رو انداز وجود داشت به خودش گفت تا صبح اونجا می مونه بعد که صبح شد میزنه به چاک.

به طرف گاری حرکت کرد .قتی به آن رسید به اطراف نگاه کرد تا از اینکه کسی اطراف نیست اطمینان حاصل کنند بعد از اینکه اطمینان از اینکه کسی از اینکه او انجا است پیدا کرد بسرعت به پشت گاری سوار شد و زیر چند رو انداز رفت جایش را مرتب کرد تا راحت باشد تمام ماجراهای امروز او را خسته کرده بود برای همین بعد از کمی فکر به حرکت های بعدیش پلک هایش سنگین شد و بخواب رفت.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 4:8  توسط یک نفر  | 

همچنان دست پا میزنم ولی مینویسم

کاخ پادشاه

بعد از دویدن حدودا نیم فرسنگ به آستانه جنگل رسید جنگلی که درختانش سر به آسمان نهاده بودن و بخاطر رویش نزدیک به هم درختان وردود به آن را بسی دشوار می کردن درختانیی که مانند نگهبانانی سخت گیر قسط جلوگیری از وردود بیگانگان به جنگل را داشتن.لئون در سر جایش ایستاد ایستاد تا برای آخرین بار به کاری که در شروف انجامش بود فکر کنند .او میدانست این خواست دلش است ولی دوست داشت مغزش هم این خواست را تایید کنند تا بتواند با دلی آسوده به راهش ادامه دهد دو دل بود توانی در پا هاش سراق نداشت به گوشه ای رفت چیزی برای نشستن پیدا نکرد برای همن در همانجایی که ایستاده بود بر روی زمین نشت زمین دارای چمنی بود که بخاطر نم باران اندکی که در حال آمدن بود خیس شده بود ولی او فکرش مشغول بود و به این چیز ها فکر نمیکیرد.

باز به فکر فرو رفت فکر آینده اش به این که آیا این تصمیم یک خواست عاقلانه است یا نه در حال جویدن ناخن انگشت شستش بود که ناگهان صدای از درون جنگل ار یکی از بوته های نزدیکش آمد ترسیده بود از جایش بلند شد و کمی عقب رفت خواست راه بازگشت را پیش بگیرد و به خانه بازگردرد در همین لحظه پرنده ای از داخل آن بوته پرواز کرد و باعث شد ثانیه ای قلب او از ترس آن حرکت سریع بایستاد ولی بعد از آن خیالش کمی راحت تر شد بخودش گفت این آخر راه است یا باید برم یا بگردم خوب میدانست تصمیم عاقلانه بازگشت است ورود به جنگل این موقع شب مانند خودکوشی بود آن هم تنها ولی پاهایش امانش ناد و بطرف جنگل شروع بحرکت کرد .عبور از جنگل کار بس سخت بود شاخه های در هم پیچیده باعث می شد که حرکت را برای او سخت کنند با دست هایش شاخه ها را به کناری میزد و در بعضی اقات که تکان دادن شاخه غیر ممکن بود راهش را عوض میکرد و از راهی دیگر به راهش ادامه میداد در دلش ترسی داشت ترس از اینکه قبل از اینکه دوستش و سربازها را پیدا کنند خورده شود ولی در دل بخود دلگرمی میداد و میگفت اون ها را پیدا خواهد کرد چون این سرنوشت او است ولی از این اعتمینان نداشت به راهش ادامه داد جنگل از هر وقت دیگر که در آن بود ترسنتک تر بنظر می آمد سیاهی شب بر سیاهی های خود جنگل می افزاید ولی امید رسیدن به دوست وسیله ای بود که باعث حرکت او بسوی جلو میشد در احوال خودش بود صدای شنید بسرعت خوش را به تنه درختی رساند و پشتش را به آن چسبند و به جلو خیره شد از این میترسیدصدای حیوانی درنده بوده باشد برای همین با چشم هایش بسرعت به اطراف بود و در عین حال جستجو برای منبع آن صدا به دنبال وسیله ای برای دفاع هم میگشت.

هنوز منبع صدا را تشخیص نداده بود و هنوز منتظر بود تا آن را باز بشنود لحظه ها بسرعت میگذشت ولی برای او مانند سال ها بود مدت زیادی صبر کرده بود تا دوباره صدایی بشنود ولی هیچ صدایی نوبد برای همین تصمیم گرفت یواش از آن منطقه دور شود برای همین به آهستگی از تنه درخت فاصله گرفت و به اهستگی شروع به حرکت کرد هنوز به دنبال وسیله ای برای دفاع از خودش بود ولی تاریکی امانش نمیداد تاریکی همه چیز را در خود بلعیده بود و نمیزاشت چیزی دیده شود .ترس در دلش ریشه کرده بود نمیدانست ایا آن صدا تخیل او بوده یا واقعا جیزی در تاریکی در کمینش است تا زمان مناسب را بیابد و به او حمله کنند حواسش را به اطرافش داده بود تا اگر باز صدایی شنید بتوانند بسرعت واکنش نشان دهد.

پیش میرفت صدای از پشتش آمد دیگر تاب نداشت بسرعت شروع به دویدن کرد میدانست اگر واقعا حیوانی در تقیبش باشد شانسی برای فرار ندارد ولی دوست نداشت بدون دفاع در حالی که به درختی تکیه داده است کشته شود ترجیه میداد در حال دویدن و در حال جنگیدن برای حفظ جانش کشته شود.دویدن در آن جنگل کار بسیار سخت بود دویدنش بیشتر مانند تند راه رفتن بود تا دویدن .

همچنان میدوید ناگهان ضربه محکمی را در صورتش و سینه اش احساس کرد و در جا بر روی زمین افتاد از دهانش خون می آمد تنفس برایش سخت بود با سختی بسیار و درد که در تمام بدنش مخصوصا در سینه و سرش داشت با شکم بر روی زمین خوابید.

خون را از دهانش به بیرون تف کرد و سعی کرد تا بتواند دوباره بصورت عادی تنفس کنند کار سختی بود هنوز نگران صدای بود که شنیده بود ولی درد اجازه بیشتر فکر کردن به آن را از او گرفته بود بر روی چهار دست پایش فشار آورد و با سختی خود را به گوشه ای کشید تادید بهتری داشته باشد و تمه خیلی آسانی برای شکارچی اش نباشد سعی در بلند شدن کرد ولی درد نمیگزاشت از جایش تکان بخورد.تصمیم گرفت همانجا بشیندد در واقع تصمیمی نبود بلکه کاری بود که مجبور به انجامش بود .

در این فکر بود که چه پایانی دردناک بر زندگی اش بود در جنگل تک و تنها به دور از آبادی و همه کس باز صدایی آمد ولی دیگر حتی بخودش زحمت نگاه کردن و به دنبال منبع صدا گشتن را نداد منتظر بود تا با شکارچی اش ملاقات آخر را برگزار کنند باز صدای خش خش آمد صدا نزدیک تر شده بود بوته نزدیکش تکانی این آخر راه بود .

باز بوته تکان خورد و گرگی خاکستری از پشت بوته به بیرون آمد بصورت مارپیچی گرگ بطرف لئون شروع بحرکت کرد در نزدیکی او ایستاد و به او زل زد چیزی در نگاه او درست نبود لئون که بسیار ترسیده بود دستش را بر روی زمین کشید و چیزی دستش را خراش داد بله اون یک سنگ بود سنگ را از زمین بلند کرد در دستش گرفت حالا حالش کمی بهتر شده بود اعتماد بنفسش هم بیشتر از قبل بود انگار سنگ قدرتی به او داده بود گرگ بعد از چند لحظه دوباره بسوی او شروع بحرکت کرد لئون با لحنی مظترب رو به او کرد و گفت اگر یک ثدم جلوتر بیای با این سنگ میزنم تو سرت بعد رو بخودش با حالتی احمقانه گفت من دارم با یک گرگ حرف میزنم  ولی گرگ همچنان با سرعتی کم بسوی او می آمد لئون سنگ را بلند کرد و بدون هیچ اختاری بوسی گرگ پرت کرد و سنگ به پای چپ گرگ بر خورد کرد که باعث شد گرگ زوزه ای بکشد و بعد با حالتی حشتار دهنده رو به لئون کرد و قرشی برای او کرد این حرکت گرگ واقعا برای لئون که تنها وسیله دفاعیش را از دست داده بود ترسناک بود نمیدانست چه میتواند بکند یه امید وسیله برای دفاع دستش را بر روی زمین کشید و هم زمان گرگ را که به او نزدیک میشد را تماشا می کرد خواست تکانی بخورد ولی درد فقسه سینه اش آزار دهنده تر از این حرف حا بود گرگ با حالتی دلخور به او نزدیک شد لئون فقط تنها چیزی که به نظرش ریسد دعا بود و خواست کمک از خدای جنگل هرن بود ولی اعتقادی نداشت ولی از هیچ بهتر بود گرگ قدمی دیگر بر داشت حالا لئون می توانست نفس های گرگ را بر روی پاهایش احساس کنند گرگ متوقف شد درست نزدیکی های پای او چند لحظه به لئون نگاه کرد و جلو او بر روی شکمش دراز کشید و سرش را بر روی دو پایش گذاشت هنوز زیر چشمی به لئون نگاه میکرد لئون که از حرکت گرگ متعجب شده بود فقط به گرگ نگاه می کرد انگار که انتظار دارد هر لحظه بلند شود و به او حمله کنند ولی گرگ همچنان در جلوی او دراز کشیده بود و به او نگاه می کرد بعد از چند لحظه حتی از نگاه کردن به او خسته شد و چشم هایش را بست لئون که هنوز باور ماجرا برایش سخت بود با سوزن به گرگ نگاه می کرد ولی بعد از چند لحظه به این نتیجه رسید که از جانب گرگ خطری متوجه او نیست نمیدانست باید از خدای جنگل با بت این تشکر کنند یا قدرتی دیگر هنوز نگران بودچون میدانست که هنوز در جنگل است و بی دفاع بدون اینکه بتونه حرکتی کنه در افکارش بود درد امانش نمیداد ولی خستگی از این حرف ها سمج تر بود بلاخره بعد از چندی خستگی امالنش نداد و بعد از تماشای طولانی گرگ پلک هایش بر روی هم رفت و به خواب رفت.

چیزی با پا یش برخورد کرده هنوز پلک هایش سنگین بود و دوست نداشت آنها را باز کنند دوباره احساسی مانند لگد شدن پایش به وسیله چیزی بنظرش رسید چشم هایش را با مشقتی زیاد باز کرد درست حدس زده بود گرگ بود که پای او را لگد کرده بود چشم هایش هنوز تار میدید برای همین با دست هایش چشم هایش را مالید دوباره به گرگ نگاه کرد بنظر از چیزی ناراحت بود هوا روشن تر شده بود ولی هنوز خورشید طلوع نکرده بود باز به گرگ دقت کرد و خواست علت بی تابی او را بیابد برای همین به اطرافش نگاهی انداخت چیزی قابل توجه ندید حالا که هوا روشن تر شده بود میتوانست اطراف را راحت ببیند تکانی دیده نمیشدصدایی از جایی نمی آمد نمیدانست با گرگ باید چه بکند میترسید اگر خواهان آرام کردن او باشد به وسیله او خورده شود برای همین از آرام کردن او سرف نظر کرد و به اطذافش به دنبال چیزی برای دفاع از خود در برابر خطرات احتمالی گشت کمی دور تر از خود شاخه شکسته ای را دید خواست بطرف ان حرکت کنند ولی هنوز اطمینان نداشت توانایی حرکت کردن را داشته باشد برای همین برای شروع خواست روی چهار دست پا یش قرار بگیرد دردی در بدنش احساس کرد ولی خیلی کم تر از قبل گرگ بخاطر حرکت او نظرش به او جلب شد لئون ترسید که این حرکت اشتباهی بزرگ بوده باشد ولی با حرکت سر گرگ نظرش عوض شد گرگ سرش را برگرداند و دوباره شروع به نگاه کردن به اطراف کرد لئون با مشقتی بسی زیاد به طرف چوب حرکت کرد بعد از چهار پنج قدم دستش را داز کرد و سر چوب را گرفت و با احتیاط آن را از بوته ای که در ان فرو رفته بود در آورد نگاهی به شاخه کرد شاخه ای مناسب ود برای دفاع دوباره به سر جایش برگشت هنوز گرگ نگران بنظر می آمد لئون شروع به کنند شاخه ای اضافی شد تا بتواند از آن سرع استفاده کنند به تمیز کردن شاخه ادامه داد در حال کارش بود.

گرگ همچنان در حال قدم زدن بود که ناگهان بدون هیچ مقدمه ای به طذف او شروع به دویدن کرد لئون که جا خورده بود چوبش را بسرعت بلند کرد تا بتواند از خودش در برابر گرگ دفاع کنند ولی گرگ با پرشی از روی او گذشت و در بین بوته های پشت لئون ناپدید شد.لئون که از حرکت گرگ جا خورده بود به حالت دفاعی فرو رفت چون با خود اندیشید شاید فرار گرگ دلیلی داشته است شاید حیوانی بسی بزرگ تر و قوی تر از آن در آن حوالی بود با اندیشه بر این به اطراف نگاه می کرد و منتظر بود هر لحظه حیوانی یا موجودی به او حمله کنند صدای از پشتش آمدبعد تکانی بر بوته های جلویش خورد از پشت درختی جلو او موجودی با هیکل انسانی که خود را در ردای سیاه پیچیده بود بیرون آمد او صئرتش را هم پوشانده بود لئون که انتظار همچین چیزی را نداشت بدون اختیار چوب اش را از دست هایش بر روی زمین انداخت خواست حرفی بزند اما حتی کلمه ای از دهانش خارج نشد .صدای از طرف مرد آمد .

مرد رو به لئون گفت جای خطرناک برای خوابیدن انتخاب کردی نظر خودت اینجور نیست.

لئون خواست باز حرف بزند ولی وقتی دید مرد بسویش حرکت می کنند از این کار صرف نظر کرد و به دنبال چوبش بر روی زمین دست کشید بدون چشم برداشتن از روی مرد.

مرد با لحنی شیرین ولی دلخور رو به لئون کرد و گفت من نمی خوام به تو آسیبی برسونم لئون .

با آورده شدن نامش به وسیله مرد لئون کمی جا خورد و با تمام شجاعتی که در خودش سراغ داشت رو به مرد کرد و با حالتی دو دل به او گفت ولی تو از کجا اسم من را میدونی.اصلا تو کی هستی .

مرد با همان لحن شیرن به او گفت من یک دوست هستم لئون یک دوست که چیزهای زیادی میدونه و بدون مقدمه به لئون نزدیک شد و دستش را بر روی سینه او گذاشت .

لئون خواست او را از خودش دور کنند ولی وقتی دست مرد با او برخورد کرد احساسی سر خوشی زیادی باعث شد که همه چیز از یادش برود و بدون حرکت در همانجا بشینند.

بعد از چند لحظه مرد دستش را از روی او بر داشت و با حالتی خوش گفت خوب این هم از درد بدنت .

لئون که درد بدنش به صورت قابل توجه ای کم شده بود رو به مرد کرد و گفت شما که میگید یک دوستی چرا صورت را به من نشان نمی دی .

مرد گفت اون هم به وقت خودش فعلا تو را باید برسونم به دوست مگه نمیخوای زود تر او را ببینی پس سریع حرکت کن.

لئون که به دانستن موضوع های مختلف از طرف مرد عادت کیده بود رو به او کرد و گفت آیا شما هم یک کاهن هستید مرد لبخندی زد و گفت شاید بعد بدون مقدمه بلند شد و بطرف بوته های پشت لئون حرکت کرد و رو به او گفت خوب راه بیفت اگرنه دیر میشه .

لئون که نمیخواست دوباره تنها بشود به دنبال مرد شروع به حرکت کرد .خواست حرفی بزند ولی هر چه فکر میکند چیزی به فکرش نمیرسید.

در افکار خودش فرو رفته بود به این فکر میکرد چرا اون گرگ به او آسیبی نرساده بودبعد بنظرش رسید شاید گرگ از طرف مرد بوده باشد برای همین رو به مرد کرد و گفت یک سوال میشه از شما بپرسم مرد با همان لحن دلگم کننده اش گفت حتما چرا که نه بعد منتظر شد تا لئون سوالش را بپرسد.

لئون رو به مرد کرد و تمام ماجرا دیشب را برایش تعریف کرد مرد بعد از شنیدن ماجرا کمی به فکر فرو رفت بعد رو به لئون گفت نه این گرگ از طرف من نبوده ولی جای نگران شدن وجو نداره هدف دفاع از تو بوده بعد گفت خوب نزدیک داریم می شیم لئون با حالتی سوال گونه گفت به کجا مرد گفت معلوم است به کاخ مگه نمیدونستی دوست میخواد بیاد اینجا.

لئون با حالتی مسخره گفت بله ولی تا قصر دو روز را است امکانی وجود نداره ما به این زودی به اینجا رسیده باشیم حتی دوستم هم هنوز نباید رسیده باشه مرد گفت البته دوست هنوز نرسیده این درست است ولی ما رسیدیم بعد رو به لئون کرد و گفت فکر کنم بتونی بعد از این خودت به راهت ادامه بدی و بطرف چپ پیچید و وارد درختانی که در آنجا بود شد و ناپدید شده لئون که از این حرکت مرد جا خورده بود دقیقه ای در جایش ایستاد و بعد از آن به دنبال مرد در آنجایی که ناپدید شده بود رفت ولی چیزی یا ردی از او پیدا نکرد و با افکار مخشوش را که مرد به او نشان داده بود را در پیش گرفت و بعد از پی مودن نیم فرسنگی انتهای جنگل را دید و بوسی آن حرکت کرد و وقتی از آن خارج شد از دور قلعه ای با شکوه را از دور دید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 4:41  توسط یک نفر  | 

دارم هنوز دست تو پا میزنم ولی همچنان مینویسم نگارش گری اگر خواست این رو ویرایش کنه به من بگه نخواستم هم به من بگه ولی خواست ویرایش کنه هم اشکالی نداره

انتخاب راه آینده

 تازه چشم هایش را باز کرده بود آهی کشید شخصی که در کنارش نشسته بود رو به او کرد و گفت بیدار شدی پسر گفت چی شد و با حالتی سوالی رو به مرد کرد پرسید آیا دوباره قش کرده بودم مرد با حالتی کاملا بی تفاوت رو به او کرد و گفت آره وقتی اون معجون را خوردی به خوام رفتی یکی از خواص معجون است آخه میدونی تو خواب زودتر برمیم انجام میشود و بعد از او پرسید حالت چطور است چه احساسی میکنی .

لئون کمی به فکر فرو رفت و به چک کردن بدنش پرداخت و به کل بدنش دست کشید و در همین حالت گفت حالم خوب یعنی اصلا احساس نمیکنم خوردم زمین و در همین لحظه دستش بر روی سرش رسید و آنجا بود که متعجب شد رو به مرد با حالتی برسیده و در عین حال متعجب کرد و گفت زخم زخم من دیگه اونجا نیست مرد با بی تفاوتی در لحنش جواب داد من که گفتم خیلی زودتر از اونچه فکرش را بکنی زخمت خوب میشه البته یکم از اونچه فکر میکردم دیرتر خوب شد احتمالل از اونچه فکر میکردم زخمت عمیق تر بود در همین لحظه لئون که یاد یک چیزی افتاده بود رو به مرد کرد و گفت راستی اسم من لئون است لردانگلا.

مرد لبخندی به او زد و گفت میدونم لئون با حالتی پرسش گرانه به او نگاه کرد مرد در جواب به نگاه او گفت یادت رفته مگه من کاهن هستم این کار سختی نیست بفهمم کی هستی بعد ادامه داد راستی نگفتی برای چی با دوستت اومده بودی اینجا لئون گفت مگه خودتون نمیتونید این هم بفهمید مرد گفت خوب اره ولی دوست دارم خودت بگی لذت حرف زدن خیلی بیشتر از دیدن وقایع است و صد در صد انژی کمتری هم میگیره بعد خنده کوتای کرد بعد با نگاهی منتظر به لئون نگاه کرد و لئون شروع به حرف زدن کرد لئون گفت راستش اومده بودیم تا اردو سربازها را ببینم هیمشه این کار را میکنیم و البته من خیلی مشتاق بودم شما را از نزدیک ببینم چون هیچ وقت یک کاهن را از نزدیک ندیده بودم همین .

بعد رو به مرد کرد و گفت راستی الکس کجاست مرد گفت دوست همنطور که گفتم دادم از زیر دست پام جمع اش کردن چون نمیزاشت به زخمت درس رسیدگی کنم ولی نگران نباش پیش فرد مورد اعتمادی است اگر دوست داشته باشی میتونی ببینیش بعد از جایش برخواست و منتظر شد تا لئون هم از جایش برخیزد وقتی لئون بلند شد مرد شروع به حرکت کرد و از زیر سایه درخت و درخت دور شد و بطرفی که آتشی که گوشت های در حال کباب شدن قرار داشت و سربازانی در اطراف آن بودن بعضی ایستاده بعضی نشتسه یا دراز کشیده همینوطر که پیش میرفتن از دور الکس پدیدار شد که کنار مردی نشسته بود مردی قدی قدی متوسط بلند داشت بدنی چهارشانه و عضلانی زخم بر روی برهنه اش نمایان بود و موی لند قهوه ای یش را از پست بسته بود دو انگشت در دست چپش را از دست داره بود و در حال حرف زدن با الکس بود .

لئون رو به انگلا کرد و گفت اون رده کی هست انگلا در جواب پرسید کدام مرده رو میگی دقیقا الان حدود ۱۰ ۱۲ مرد تو این محوطه هست لئون که از سوال خودش خجالت زده شده بود با حالتی نسبتا عصبی گفت منظورم همون مردی است که در حال حرف زدن با الکس است انگلا گفت آهان اون رو میگی اون دانتا است .

لئون گفت بنظر مهربان تر از بقیه میاد انگلا با خنده گفت باید تو میدان نبرد ببینیش تا این حرف را درموردش نزنی اون یک خون خار است البته مرد خوبی است در واقع فرمانده این گروه او است محافظ مخصوص پادشاه هم هست یک جنگجوی واقعی .

لئون گفت هرچی حالا چرا داره با الکس حرف میزنه بنظر آدم بیکاری نمیاد بعد با حالتی سوالی رو به انگلا کرد و گفت بیکار که نیست هست.

انگلا با خنده گفت نه بیکار نیست در مورد که چرا داره با اون حرف میزنه میتونی خودت از دوست بپرسیاو راحت تر میتونه بهت توزیح بده بعد به راه رفتن ادامه داد تا به آن دو رسیدن وقتی به آن طرف میرفتن سربازان سرشان رال به حالت احترام برای انگلا خم میکردن وقتی به دانتا و الکس رسیدن دانتا به حالت احترام به انگلا از جایش برخواست وقتی دید که الکس از جایش تکان نخورد یک پس گردنی محکم زد به او و گفت اگر دوست داری یک سرباز خوب باشی و بتونی به سرباز های پادشاه بپیوندی باید یاد بگیری به مقام بالا تر احترام بزاری پس بلند شو و به کاهن احترلم بزار انگلا لبخندی ملایم زد و رو به دانتا گفت انقدر خشاند لازم نیست به موقع خودش یاد میگیره بعد رو به الکس کرد و گفت البته بهت پیشنهاد میکنم که به احترام گذاشتن عادت کنی چون همه مثل من زود گزر نیستن البته اگر هنوز هم میخوای به ارتش بپیوندی

لئون با حالتی گرفته رو به الکس کرد و گفت پس تصمیم گرفتی به ارتش بپیوندی الکس با حالتی معضب رو به او کرد و گفت میخواستم وقتی بیدار شدی بهت بگم بعد اضافه کرد و گفت خودت هم میدونی اگر بخوام نظر پدر ایوا را جلب کنم باید این کار را بکنم لئون با خوش روی ساختگی گفت اره متوجه میشم.

انگلا که از ناراحتی و ترس مایکل از اینکه دوستش را از دست بده آگاه شده بود با لحنی بیتفاوت  در این لحظه شروع به صحبت کرد رو به لئون کرد و گفت خوب چرا تو هم به ارتش نمیپیوندی میتونم یک کاری کنم که کنار دوستت بتونی باشی لئون با لحنی که ناراحتی در آن محشود بود گفت به این سادگی نیست تازه من به درد ارتش نمیخورم بعد با انگشتش به دیود تنومند اشاره کرد و گفت اون به درد ارتش میخوره نه من بعد رو به انگلا کرد و خواست موضوع حرف زدن را عوض کنند برای همین گفت از جادو بیشتر برای ما بگو انگلا که این را درک کرده بود گفت باشه و با حرکت دست از سنگ های اطراف سکوی برای خودش ساخت و بر روی آن نشت و رو به لئون کرد و گفت نمیخوای بنشینی و او را هم به نشستن دعوت کرد و رو به او کرد و گفت دوست داری در مورد چی بهت بگم لئون کمی فکر کرد و بدون هیچ مقدمه ای گفت من هم میتونم جادو یاد بگیرم یعنی منظورم این است راهی است من هم بتونم جادو یاد بگیرم بعد با حالت التماس گونه ای اضافه کرد هر کاری حاظرم بکنم برای اینکه بتونم یاد بگیرم .

انگلا که از این سوال جا خورده بود رو به لئون کرد و گفت جادو یک علم مثل شمشیر زنی نیست که قابل آموختن باشه .

مایکل گفت پس چجوری شما آن را یاد گرفتی .

انگلا گفت جادو یک هدیه است کسی که جادو داره با جادو دنیا میاد و تعداد این افراد زیاد نیست و قابل تدریس نیست من هم با اون دنیا آمدم اگر من هم با اون به دنیا نیامده بودم نمیتونستم بیاموزمش .

لئون با دلخوری رو به انگلا کرد و گفت پس شما کی فهمیدید این قدرت را داره هستید.انگلا رو به لئون کرد و گفت جادو این نیست که بگم به چند خط ختم میشه جادو شاخه های مختلف داره خواست به صحبتش ادامه بده ولی توقف کرد و دستش را تکانی داد و زیر لب کلماتی گفت بعد ادامه داد گفت جادو در بین انسان ها وجود نداره انسان هایی هستند که در خود جادو دارن ولی آن جادو هم بخاطر وجود موجودات جادوی است که در نسلشان وجود داشته جادو هم به دو نوع است جادو کلمات و قدرت های که هر موجود جادوی با موجود های دیگه قدرتش فرق داره همین قدر بدون جادوی کلمات را بین همه تقریبا مشترک است این قدرت موجود است که او را از بقیه جدا میکنه بعد رو به لئون کرد و گفت اگر بخوام در مورد جادو حرف بزنم میتونم تا صبح برات حرف بزنم ولی هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه نکته لئون با دلخوری رو به انگلا کرد و گفت خوب از کجا میشه فهمید که همچین موجودی تو نسل ما وجود داشته اصلا چطور همیچین چیزی میتونه امکان داشته باشه .

انگلا با خوسردی کامل گفت این بستگی به موجود داره و در ضمن حتی اگر همچین چیری تو نسلت وجود داشته باشه هم به این معنی نیست که حتما از جادوش بهرمند باشی اگر هم باشی باز به میزان جادو وجودت کلید واز کردن آن بستگی داره در مورده موجودا باید بگم بعضی اوقات استثنا هایی وجود دارن که با نژاد های دیگه قاتی میشن و همین باعث شد که جادو به نژاد های بدون جادو هم وارد بشه مثل انسان ها حتی حیوان ها حتی تو سیاره های دیگه در ضمن همه چیز ممکن است نمونه زنده جلوی چشمت هست و اون هم من هستم .

لئون گفت پس این به این معنی است من هیچ وقت نمیتونم جادو یاد بگیرم انگلا گفت خوب در واقع جادوی کلمات در حدودی قابل یادگیری است ولی اثری که کلملت یک فرد عادی داره با یک موجود جادویی خیلی فرق داره ولی جادوی یا همون قدرت موجود نه تا موجود جادوی نباشی نمیتونی بعد اضافه کرد حالا چرا میخوای جادو یاد بگیری

لئون گفت دلیل خاصی که وجود نداره کلا جادو همیشه من را مجذوب خودش میکنه ولی انگار شانسی وجود نداره مگه چند نفر تو دنیا وجود دارن که یک فامیل دارن که موجود جادویی بودن بعد اضافه کرد فرض کن عموم یک کاهن بود انگلا با لبخند گفت البته کاهن ها به دورگه های انسان و موجودهای جادوی را میگن دورگه های دیگه ای هم هستند لئون که کنجکاو شده بود گفت یک سوال شکل اونها چطور است انگلا گفت بیشترشون هیبتی انسانی دارن البته نه همه بعد گفت برای فعلا کافی است بعد دوباره دستش را تکان داد و کلماتنی زیر لب گفت لئون کنجکاو شده بود از او پرسید این چه کاری است انگلا زیاد مهم نیست بعد رو به او کرد و گفت فعلا من باید برم لئون جوان اگر خواستی به ارتش بپیوندی ما تا عصر اینجا میمانیم لئون رو به مرد کرد و گفت ولی شب حرکت کردن خطر ناک است مخصوصا که از جنگل باید رد بشین انگلا گفت با ۳۷ تا از بهترین سربازهای پادشاه فکر نکنم مشکل بزرگی باشه تازه ما باید به مقصد زودتر برسیم خبر مهمی دارم برای شاه بعد اضافه کرد و گفت نگران او پی مرد نباش اون بدون تو هم میتونه به کاراش برسه باید به فکر راه آینده ات باشی فکر زندگی خودت بعد شروع کرد از او دور شدن وقتی از او دور میشد و به طرف دهکده میرفت با صدای بلند گفت به این فکر کن که چه میخوای با آینده ات بکنی نمی خوای تا ]ر کشاورز بمونی که.

وقتی انگلا رفت لئون رویش را بطرف الکس کرد اون داشت با همون مرد تنومند دانتا هنوز حرف میزد احساس کرد دلش نمی خواد بیشتر از این در ان اردو بمانند برای همین بلند شد و بطرف خانه اون پیز خرفت انگیش راه افتاد الکس متوجه نشده بود او داره میره لئون در دلش گفت خوب است حد اقل اون برای زندگی اش برنامه داره بر عکس من همانطور داشت راه میرفت و به آینده واقعی اش فکر می کرد به گذشته اشت ولی همه چیز روشن بود زندگی اون چیزی به غیر از این نمیتونه باشه فوق فوقش یک روز عاشق یک دختر میشد و با اون ازدواج میکرد ولی هرچی سعی میکرد نمیتونست خودش را بیشتر از یک کشاور ببیند حد اقل بعد از حرفی که انگلا در مورد آموختن جادو گفته بود در احوال خودش بود و بطرف خانه حرکت میکرد که ناگهان ضربه ای به پشتش خورد به اطراف نگاه کرد و الکس را دید مایکل گفت مگه تو نباید تو اردو باشی مگه قرار نیست بزودی حرکت کنند الکس گفت هنوز وقت دارم تازه اومدم باهات حرفم بزنم بعد رو به لئون کرد و گفت چرا با من نمییای میتونی تو ارتش کلی ماجرا داشته باشیم میتونیم کلی خوش بگزرونیم مسافرت میکنیم و از همه مهم تر ماجرا جوی تا اونهجا که یادم اهل ماجراجوی بودی و از یکم سختی باکی نداری لئون با حالتی آزرده رو به الکس کرد و گفت فکر میکنیم نمیخوام بیام واقعا دوست دارم بیام ولی نمیشه که به همین مفتی اون پیر مرد رو ول کنم الکس با حالتی تمسخر آمیز گفت همچین حرف میزنی انگار اون یک فرشته است لئون با لحن سردش ادامه داد میدونم اون یک هیولا است ولی به هر حال برام زحمت کشیده به من پناه داده نمیشه به همین سادگی بخطر اخلاق بدش از کنار تمام خوبیاش هم بگزرم بعد با خشم ادامه داد چی است داری مثلا دل برام میسوزونی نمیخواد برای من دلبسوزونی برو دیگه چیکار داری برو دیگه برو برای خودت دلبسوزون چون معلوم نیست زنده برگردی بعد با سرعت بیشتر به راهش ادامه داد الکس که جا خورده بود با لحنی سر گفت من رو بگو که نگران تو بودم من رو بگو اومدم دنبال تو لئون با همون لحن خشکش رو به او کرد و گفت گفتم برو برای خودت دلبسوزون نه برای من من نیازی به دلسوزی تو ندارم و شروع به دویدن کرد الکس که کاملا از این حرکت او  عصبانی بود با لحنی که احساس در آن دیده نمی شد رو به او کرد و با فریاد گفت خودت هم میدونی اون پیرمرد بهانست خودت هنوز نمیدونی میخوای با آنیدت چیکار کنی تقصیر را داری میندازی گردن یکی دیگه و بعد راه برگشت را در پیش گرفت .

لئون که بعد از چند دقیقه دویدن به خانه رسیده بود به کنار درختی رفت تا کمی نفسش را تازه کنند وقتی در زیر سایه درخت نشست به فکر فرو رفت واقعا این درست بود الکس درست گفته بود اون داشت خودش را گول میزد خودش هنوز نمیدونست با آنیده اش میخواد چه کنند و افراد دیگه را وسیله ای میکرد برای جلوگیری از فکر کردن به آن .

صدای پیرمرد او را از جایش پراند پیرمرد رو به او کرد و گفت کدوم گوری بودی چرا سر زمین نبودی کدوم گوری داشتی وقت را حدر میدادی پاشو به حیوان ها غذا بده دارن از گشنگی میگیرن لئون با انزجار از جایش بلند شد پیرمرد گفت اینجوری نگاه نکن بی مصرف برو به کارت برس و همانجا ایستاد لئون چند ثانیه ایستاد و در چشم های پیر مرد زل زد ولی بلاخره بطرف حساری که حیوان ها را در آن نگه مداشتن که در پشت خانه بود رفت در درون حسار ۵مرغ یک گاو شیر ده وجود داشت لئون سطل دانه را برداشت و چند مشت برای مرغ ها ریخت بعد سراغ الوفه برای گاو رفت بعد از تمام کردن کارش حیوان ها را به محل خوابشان هدایت کرد و باز به زیر درخت رفت هوا هنوز روشن بود ولی آفتاب دیگه در آسمان نبود یواش یواش همان اندک روشنایی هم در حال محو شدن بود یاد الکس افتاد احتمالا تا الان وارد جنگل هم شده بودن نمیتونست از فکر انها بیرون بیادید وقتی کاملا هوا تاریک شد بطرف خانه راه افتاد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که یک میز چوبی رنگ رو رفته با ۳ صندلی چوبی درب داغون یا قسمتی شومینه مانند دز کنار اتاق که آتشی کوچک در ان در حال سوختن بود با کفی چوبی و دیوار های سنگی پیر مرد کنار آتش کنار دیگی بود که بر روی آن قرار داشت و ماده ای در حال جوشیدن در آن بود وقتی پیرمرد او را دید گفت کایری که گفته بودم را انجام دادی یا باز رفته بودی الافی لئون گفت نه انجام دادم بعد بدون حرفی دیگه رفت و روی یکی از صندلی ها نشت پیر مرد رو به او گفت دی هموجا بیکار نشین برو دوتا کاسه بیار غذا آماده است لئون به گوشه ای از اتاق رفت و دو کاسه و تکه ای نان از رئی تاقچه ای برداشت و بر سر میز آورد مرد با دیگ به سوی میز آمد و یکی از کاسه ها را بر داشت و دررون دیگ کرد و به دست لئون داد و کاسه دیگه ای برداشت و برای خودش هم این کار را تکرار کرد لئون مه گرسنه بود تکه نانی کند و شروع بخوردن کرد در طول شام هیچ حرفی با پیرمرد نزد بعد از تمام شدن شامش هم بدون کلمه ای بطرف گوشه اتاق رفت و بر روی کوپه ای کاه که بوسیله پارچه ای پوشانده شده بود لم داد و بعد از در آوردن کفش هایش چشم هایش را بست به فکر فرو رفت باز به فکر دوستش به فکر آینده اش در همین لحظه نور کم شد و فقط نور آتش کوچک درون اجاق بود که کمی اتاق را روشن میکرد باز به فکر فرو رفت فکر اینکه دوستش کجا است فکر آینده اش ولی بیشتر از این تحمل نکرد چشم هایش را باز کرد صدای پیر مرد اجازه نمیداد که بخواب بره در این فکر بود چی میشه که او را تنها بزاره به این فکر افتاد که به دنبال سرباز ها و دوستش بره ولی بخود گفت این امکان نداره بتونه اونها را پیدا کنه چون ها تا حالا باید وسط ها جنگل باشن قلتی دیگه زد و سعی کرد از این فکر بیرون بیاد سعی کرد به چیزی دیگر فکر کنند ولی سخت بود بلاخره دلش را به دریا زد و ار جایش برخواست پیرمرد هنوز خواب بود کفش هایش را در نور کم اتاق پوشید خواست بطرف در برود ولی پیرمرد در نزدیکی در میخوایبد و این احتمال وجود داشت که او را بیدار کنند و برای همین تصمیم گرفت از چنجره خارج شود بسوی پنجره که با پوششی چوبی پوشیده شده بود رفت پوشش را حرکت داد ولی صدایی کرد ترسید صدا پیر مرد را بیدار کرده باشد ولی وقتی به پیرمرد نگاه کرد هیج نشانه ای از بیداری ندید باز پوشش را حرکت داد و کاملا به بالا حلش داد و خودش را بالا کشید و با تلاشی از آن خارج شد و با احتیاتی کامل آن را بر سر جایش برگرداند و به سوی جنگل حرکت کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 3:59  توسط یک نفر  | 

¦